محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

684

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بدهد . » و چون اين سخن با وى بگفت ابرهه با ترجمان گفت : « به دو بگو وقتى ترا ديدم فريفته ات شدم ولى چون سخن كردى از تو بيزار شدم . درباره دويست شتر كه از تو گرفته‌ام سخن مىكنى اما خانه اى را كه دين تو و دين پدران تو است و من براى ويران كردنش آمده‌ام رها مىكنى و دربارهء آن سخن نميكنى . » عبد المطلب به دو گفت : « من خداوند شترانم و خانه را نيز خداوندى هست كه از آن باز دارد . » ابرهه گفت : « مرا از خانه باز نتواند داشت . » عبد المطلب گفت : « تو دانى و او ، شتران مرا بده . » چنان كه بعضى مطلعان گفته‌اند عبد المطلب با عمرو بن نفاثه بن عدى بن دئل بن بكر بن عبد مناة بن كنانه كه در آن روزگار سالار بنى كشنانه بود و با خويلد بن وائله هذلى سالار هذيل پيش ابرهه رفتند و به ابرهه گفتند كه يك سوم اموال تهامه را بگيرد و باز گردد و خانه را ويران نكند و او نپذيرفت و خدا بهتر داند . ابرهه شتران عبد المطلب را كه گرفته بود پس داد و چون باز گشتند عبد المطلب به نزد قريش باز آمد و قضيه را با آنها بگفت و بفرمود تا از مكه درآيند و به قله كوهها و دره ها پناه برند كه از آسيب سپاه ابرهه در امان مانند . آنگاه عبد المطلب به پا خاست و حلقه در كعبه را بگرفت و كسانى از قريش با وى بايستادند و خدا را بخواندند و از او بر ضد ابرهه و سپاه وى كمك خواستند . عبد المطلب همچنانكه حلقه در كعبه را به دست گرفته بود شعرى بدين مضمون خواند : « پروردگارا جز تو اميدى ندارم . » « پروردگارا ، قرق خويش را از آنها مصون دار . »