محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

685

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« كه دشمن خانه دشمن تو نيز هست . » « مگذار كه اقامتگاه ترا ويران كنند . » پس از آن عبد المطلب حلقهء در كعبه را رها كرد و با قرشيان به قله كوهها رفتند و پناهنده شدند و در انتظار بودند كه ابرهه وقتى به مكه درآيد چه خواهد كرد . صبحگاهان ابرهه آمادهء دخول مكه شد و فيل خود را مهيا كرد و سپاه بياراست و نام فيل محمود بود . ابرهه مصمم بود خانه را ويران كند و سوى يمن باز گردد . و چون فيل را سوى مكه بداشتند نفيل بن حبيب خثعمى بيامد و پهلوى آن ايستاد و گوش فيل را بگرفت و گفت : « محمود بخواب و رشيدانه به آنجا كه آمده اى باز گرد كه در شهر محرم خداى هستى » . آنگاه گوش فيل را بگذاشت و فيل بخفت و نفيل بن حبيب دوان برفت تا به بالاى كوه رسيد . و فيل را بزدند كه برخيزد و برنخاست و با تبر زين به سرش زدند مگر برخيزد و برنخاست . با چوب به جاهاى نرم شكم آن فرو كردند و بدريدند مگر برخيزد و برنخاست و آن را سوى يمن بداشتند كه برخاست و دوان برفت و سوى شام بداشتند و چنان كرد و سوى مشرق بداشتند و چنان كرد و سوى مكه بداشتند و بخفت . و خداوند پرنده اى از دريا به حبشيان فرستاد كه چون پرستو بود و با هر پرنده سه سنگ بود يكى در منقار و دو در پاها ، همانند نخود و عدس كه به هر كه رسيد هلاك كرد . اما به همه نرسيد و فرارى برفتند و راهى را كه آمده بودند مىجستند و جوياى نفيل بن حبيب بودند كه راه يمن را به آنها بنمايد و نفيل چون عذاب خدا را كه بر آنها فرود آمده بود بديد شعرى بدين مضمون گفت : « به خدا سوگند كه راه فرار نيست . » « و اشرم مغلوب ، غالب نشود . »