محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
683
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد المطلب با بعضى پسران خويش همراه وى برفت تا به اردوگاه رسيد . و از دو نفر جويا شد كه دوست وى بود و او را در زندان بيافت و گفت : « در اين بليه كه بر ما فرود آمده كارى توانى ساخت . » ذو نفر گفت : « كسى كه به چنگ شاه اسير باشد و صبح و شب انتظار برد كه او را بكشد چه كارى تواند ساخت ، كارى از من ساخته نيست جز آنكه فيلبانان را با من دوستى است و كس پيش او فرستم و سفارش تو كنم و حق تو را بشمارم و از او بخواهم كه از شاه براى تو اجازه خواهد و هر چه خواهى با وى بگويى . و اگر تواند پيش وى براى تو شفاعت نيك كند . » عبد المطلب گفت : « همين مرا بس . » ذو نفر كس پيش انيس فرستاد كه بيامد و به دو گفت : « اينك عبد المطلب سالار قريش و قافله سالار مكيان ، كه مردم را به دشت و وحوش را در قله كوهها غذا مىدهد و شاه دويست شتر از او گرفته ، براى وى از شاه اجازه بخواه و هر چه توانى با او كمك كن . » انيس گفت : « چنين كنم » . و با ابرهه سخن كرد و گفت : « اى پادشاه اينك سالار قريش بر در تو اجازه مىخواهد . وى كاروانسالار مكه است و مردم را به دشت و وحوش را به قله كوهها خوراكى مىدهد او را اجازه بده تا حاجت خويش با تو بگويد و با وى نيكى كن . » گويد : ابرهه اجازه داد و عبد المطلب مردى تنومند و نكو منظر بود و چون ابرهه وى را بديد بزرگ داشت و نخواست وى را پايين بنشاند و خوش نداشت كه حبشيان عبد المطلب را با وى بر تخت شاهى ببينند . به اين سبب از تخت فرود آمد و بر فرش نشست و وى را پهلوى خويش نشانيد آنگاه به ترجمان خويش گفت : « به دو بگوى حاجت تو چيست ؟ » عبد المطلب گفت : « حاجت من آن است كه شاه دويست شتر مرا كه گرفته