محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
669
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و صالح ملازم وى شد و نزديك بود مردم ده از حال وى با خبر شوند . و چنان بود كه اگر بيمارى به فيميون بر مىخورد براى او دعا مىكردم و شفا مىيافت اما اگر مىخواستند او را به نزد بيمارى ببرند نمىرفت . و يكى از مردم دهكده را پسرى كور بود و جوياى فيميون شد ، به دو گفتند : « فيميون پيش كسى كه جوياى وى شود نميرود ، ولى به دستمزد براى كسان بنا مىسازد . » و آن مرد پسر را در حجرهء خويش نهاد و جامه بر او افكند و پيش فيميون رفت و گفت : « اى فيميون خواهم كه در خانهء من كار كنى » و او برفت تا به حجرهء مرد در آمد و گفت : « كارى كه در خانه تو انجام بايد داد چيست ؟ » گفت : « چنان و چنين بايد كرد و « جامه از روى پسر بر كشيد و گفت : « اى فيميون يكى از بندگان خدا چنين است كه مىبينى براى او دعا كن . » و چون فيميون پسر را بديد گفت : « خدايا دشمن نعمت تو بر يكى از بندگانت در آمده تا نعمت را تباه كند او را شفا بده و دشمن نعمت را از او باز دار . » پسر برخاست و عافيت يافته بود و فيميون بدانست كه او را شناختهاند و از دهكده برون شد و صالح از دنبال وى بود و در آن اثنا كه در شام به راه بودند به درختى بزرگ گذشت و مردى از درخت بانگ زد : « تو فيميون هستى ؟ » و او گفت : « آرى . » بانگ گفت : « پيوسته در انتظار تو بودم كه كى بيايى تا صدايت را شنيدم و بدانستم تويى ، مرو تا به كار من پردازى كه هم اكنون خواهم مرد . » گويد : و آن كس بمرد و فيميون به دو پرداخت تا به خاكش سپرد . آنگاه برفت و صالح همراه او بود تا به سرزمين عرب رسيدند و كاروانى از عربان بر آنها تاختند و بگرفتند و ببردند و در نجران بفروختند و مردم نجران در آن وقت بر دين