محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
642
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اكبر جان بدر برد و حارث بن عمرو بر ملك نعمان تسلط يافت ، قباد پسر فيروز شاه - پارسيان به حارث بن عمرو نوشت كه ميان ما و پادشاهى كه پيش از تو بود پيمانى بود و مىخواهم كه تو را به بينم . قباد زنديقى نكو كار بود و از خونريزى بيزار بود و با دشمنان مدارا مىكرد و به روزگارى وى آشفته گويى بسيار شد و مردم با وى جسور بودند و حارث بن عمرو كندى با گروهى بيامد و بر پل فيوم همديگر را بديدند و قباد بگفت تا يك طبق خرما بياوردند و هسته هاى آن را برگرفت و طبق ديگر بياوردند و خرماى با هسته در آن ريخت و پيش روى آنها نهادند و طبقى كه خرماى هسته دار داشت نزديك حارث بود و طبق ديگر كه بى هسته بود نزديك قباد بود و حارث خرما خورد و هسته بينداخت و قباد از طبق نزديك خود مىخورد و به حارث گفت : « چرا مانند من نخوردى . » حارث گفت : « هستهء خرما را شتران و گوسفندان ما خورد » و ندانست كه قباد وى را استهزاء مىكند . آنگاه توافق كردند كه حارث بن عمرو ياران وى اسبان خويش را به حدود فرات آرند و از آن تجاوز نكنند و چون حارث ضعف قباد را بديد طمع در سواد بست و به اردوگاههاى خويش بگفت تا از فرات بگذرند و در سواد تاخت و تاز كنند . قباد در مداين بود كه بانگ استمداد آمد و گفت : « اين زير سر پادشاه آنهاست . » و كس پيش حارث بن عمرو فرستاد كه گروهى از دزدان عرب به غارت آمدهاند و مىخواهد او را به بيند و حارث بيامد و قباد به دو گفت : « كارى كردى كه هيچكس پيش از تو نكرده بود . » حارث گفت : « من نكردم و خبر نداشتم اينان از دزدان عربند و عربان را جز به مال و سپاه باز نتوانم داشت . »