محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
620
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و گرزى برگرفت و سوى تاج و زيور شد و موبدان موبد گفت : « جانبازى تو در اين كار كه سوى آن مىروى به دلخواه تو است و به رأى هيچكس از پارسيان نيست و ما به نزد خدا از اينكه تو خويشتن را تلف مىكنى برى هستيم . » بهرام گفت : « شما از اين برى هستيد و گناهى بر شما نيست . » آنگاه سوى دو شير شتافت و چون موبدان موبد اصرار وى بديد گفت : « گناهان خويش را فاش كن و از آن توبه كن ، آنگاه اگر رفتنى باشى برو . » و بهرام همه گناهان خويش را فاش كرد و سوى دو شير رفت و يكى از شيران سوى وى آمد و چون نزديك شد بهرام برجست و بر پشت شير نشست و دو پهلوى آن را با زانوان خويش چنان بفشرد كه سستى گرفت و با گرزى كه همراه داشت به سر آن كوفتن آغاز كرد . آنگاه شير ديگر به دو حمله برد كه دو گوش آن را بگرفت و با هر دو دست بكشيد و سر آن را به سر شير ديگر كه بر آن نشسته بود كوفت تا مخ شيران فرو ريخت و سر هر دو را با گرزى كه همراه داشت بكوفت تا بكشت و خسرو و ديگر حاضران ناظر كار وى بودند . آنگاه بهرام تاج و زيور برگرفت و خسرو نخستين كس بود كه بانگ زد و گفت : « خدا بهرام را كه ياران مطيع دارد عمر دهاد و شاهى هفت اقليم زمين نصيب وى كناد . » و همه حاضران بانگ زدند كه مطيع و معترف بهرام شاهيم و به پادشاهى او خوشدليم . و دعاى بسيار گفتند . روز ديگر بزرگان و سران خاندانها و فرمانروايان ولايات و وزيران منذر را بديدند و از او خواستند كه با بهرام سخن كند كه از بديهايشان در گذرد و ببخشد و چشم بپوشد . منذر با بهرام سخن كرد و گفت كه هر چه به دل دارد ببخشد ، و بهرام پذيرفت و آنها را اميدوار كرد . بهرام بيست ساله بود كه به پادشاهى رسيد و بگفت تا رعيت آسوده شوند و