محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
587
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پسر بهمن پسر اسفنديار جد اردشير بابك بود كه اگر روزى به پادشاهى رسيد از نسل اشك پسر خره يكى را باقى نگذارد و اين را بر اعقاب خويش نيز مقرر داشت ، و وصيت كرد كه اگر به پادشاهى رسيدند يك تن از آنها را باقى نگذارند ، و نخستين كس كه از فرزندان وى پادشاهى يافت اردشير بابك بود كه به سبب وصيت جد خويش ساسان همه را از زن و مرد بكشت چنان كه گويند يكى از آنها نماند . و چنان شد كه اردشير در دار الملك دخترى يافت و فريفتهء جمال وى شد و از نسب وى پرسيد و او دختر شاه مقتول بود اما گفت خادم يكى از زنان شاه بوده و اردشير ازو پرسد كه دوشيزه اى يا زن ؟ دختر پاسخ داد : « دوشيزهام . » اردشير با وى در آميخت و او را خاص خويش كرد كه از اردشير بار گرفت و چون به سبب بار دارى ، خويشتن را در امان دانست به دو گفت كه از نسل اشك است و اردشير از او بيزار شد و هر چند پسر سام را بخواست كه پيرى فرتوت بود و به دو گفت كه زن مقر شده كه از نسل اشك است و ما بايد به نذر پدرمان ساسان وفا كنيم ، اگر چه جاى وى ، در دل ما چنانست كه دانسته اى او را ببر و بكش . پير او را براى كشتن برد و زن گفت كه بار دارد و قابلگان بياورد و گفتند كه بار دارد و او را در سردابى نهاد و مردى خويش ببريد و در حقه اى نهاد و مهر زد و پيش شاه بازگشت و شاه پرسيد : « چه كردى ؟ » هر چند پاسخ داد كه او را در شكم زمين جاى دادم ، و حقه را به شاه داد و گفت كه به انگشتر خويش مهر بر نهد و به خزينه سپارد . شاه چنان كرد و زن پيش پير ببود تا بار نهاد و پير نخواست پسر شاه را خود سرانه نام گذارد و نخواست به هنگام كودكى شاه را از او خبردار كند تا به بلوغ رسد و ادب آموزد . پير به هنگام ولادت زايچهء كودك بگرفت و طالع وى بشناخت و بدانست