محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
583
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اردشير كسان را فراهم آورد و نامه را بخواند و مضمون آن چنين بود كه اى كرد تربيت شده در خيمهء كردان ، از حد خود برون رفته اى و مرگ خويش را پيش خوانده اى . كى به تو اجازه داد كه تاج بر سر نهى و ولايت بگيرى و پادشاهان و كسان باطاعت آرى ؟ كى به تو گفت كه در بيابان شهرى بنياد كنى - مقصود گور بود - اگر اجازه بنيان شهر به تو دهيم بايد در بيابانى بسازى كه ده فرسخ دراز باشد و نام آن را رام اردشير كنى . و هم به دو نوشته بود كه شاه اهواز را سوى او فرستاده كه بند نهد و همراه ببرد . اردشير بپاسخ نوشت تاجى را كه بسر نهادم و ولايتها كه بگشودم خداى به من عطا كرد و كمك كرد تا جباران و شاهان را بكشم . اما شهرى كه بايد بسازم و رام اردشير نام كنم اميدوارم كه تو را دستگير كنم و سرت را با گنجينه هايت را بآتشكده اردشير خره فرستم . آنگاه اردشير آهنگ استخر كرد و ابرسام را در اردشير خره نهاد و چيزى نگذشت كه نامهء ابرسام رسيد كه شاه اهواز آمده و مغلوب برفته . سپس سوى اصفهان شد و شاذشاپور شاه آنجا را اسير گرفت و بكشت . آنگاه سوى فارس باز شد و آهنگ پيكار نيروفرشاه اهواز كرد و از رامهرمز سوى ارگان و سار و طاشان شد سپس به سرق رفت و از آنجا با جمعى از ياران خويش بر نشست و بر كنار دجيل فرود آمد و شهر را بگرفت و شهر سوق الاهواز را بنياد كرد و با غنيمت فراوان سوى فارس بازگشت . و بار ديگر از فارس از راه جره و كازرون عزيمت اهواز كرد و از اهواز سوى ميسان شد و پادشاه آنجا را كه بندو نام داشت بكشت و كرخ نيسان را بنياد كرد . و باز به فارس برگشت و نامه به اردوان نوشت كه جايى براى پيكار معين كند و اردوان پاسخ داد كه در آخر مهر ماه در صحراى هرمزگان با تو روبرو شوم . و اردشير پيش از او برفت و در صحرا جا گرفت و خندق زد و چشمه اى را