محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

578

تاريخ الطبرى ( فارسي )

لحظهء ضلالت را اختيار كنم كه لذت من از آن همسنگ لذتهاى همه مخلوق باشد . اى جرجيس مگر ندانى كه خداوند همه فرشتگان را به سجدهء پدر تو آدم وا داشت و جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و همه فرشتگان مقرب و همه ساكنان سموات سجدهء او كردند اما من نكردم و گفتم اين مخلوق را سجده نكنم كه من از او بهترم . » و چون شيطان اين سخن بگفت جرجيس او را رها كرد و از آن روز ابليس به شكم بتى نرفته و پس از آن نيز نرود مبادا به زمين فرو شود . شاه گفت : « اى جرجيس مرا فريب دادى و خدايان مرا هلاك كردى . » جرجيس گفت : « اين كار را از روى قصد كردم تا عبرت گيرى و بدانى كه اگر بتان چنان كه تو مىگويى خدا بود خويش را از من محفوظ توانست داشت . چگونه به خدايانى تكيه دارى كه خويش را از من كه مخلوقى ضعيفم و وابستهء خداى خويشم محفوظ نتوانست داشت . » گويد : و چون جرجيس اين سخنان بگفت زن شاه با قوم سخن كرد و ايمان خويش عيان كرد و از دين آنها جدايى گرفت و اعمال جرجيس را با عبرتها كه آورده بود بر شمرد و گفت : « جز اين چيزى نمانده كه اين مرد دعا كند و زمين شما را فرو برد و همگى هلاك شويد ، چنان كه بتان شما هلاك شد . اى قوم از خدا بترسيد و جانهاى خويش را به خطر مدهيد . » شاه به دو گفت : « واى بر تو . اسكندره چه زود اين جادوگر ترا به يك شب گمراه كرد و من هفت سال از او برحمت بودم و با من بر نيامد . » زن گفت : « مگر نبينى كه چسان خدا وى را بر تو ظفر مىدهد و در همه جا حجت و فيروزى وى آشكار مىشود . » شاه بگفت تا وى را بردارى كه جرجيس را آويخته بودند بياويزند و شانه هاى آهنين را بر تن او به كار اندازند و چون رنج شكنجه به دو رسيد گفت : « اى جرجيس از خدايت بخواه كه رنج مرا سبك كند كه از شكنجه برنجم . »