محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

579

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جرجيس گفت : « بالاى سر خويش بنگر . » و چون بنگريست بخنديد . جرجيس گفت : « خندهء تو از چيست ؟ » گفت : « دو فرشته بالاى سر خويش مىبينم كه تاجى از زيور بهشت همراه دارند و منتظر جان منند كه در آيد و او را به اين تاج بيارايند و سوى بهشت برند . » و چون خدا جان وى را بگرفت جرجيس به دعا پرداخت و گفت : « خدايا تو مرا به اين بليه كرامت بخشيدى تا فضيلت شهيدانم دهى . خدايا روزهاى آخر من رسيده كه وعده داده اى از بليه دنيا آسوده‌ام كنى ، خدايا از تو مىخواهم كه جان من بگيرى و از اينجا نروم تا سطوت و عذاب خويش بر اين قوم گردنكش فرود آرى و دل مرا خنك كنى و ديده‌ام روشن كنى كه به من ستم كردند و شكنجه‌ام دادند و از تو مىخواهم كه پس از من هر دعوتگرى ببلا و شكنجه مبتلا شود و مرا ياد كند و ترا بنام من بخواند بليه از او بردارى و رحمش آرى و اجابت كنى و مرا شفيع وى كنى . » و چون جرجيس اين دعا بسر برد ، خداوند بر آن قوم آتش باريد و چون بسوختند سوى وى حمله بردند و با شمشير بزدند كه از شدت سوزش ، خشمگين بودند و چنين شد تا خداى مرگ چهارم را به او عطا كند . و چون شهر با هر چه در آن بود بسوخت و خاكستر شد خدا آن را از روى زمين برداشت و بالا برد و وارونه كرد كه زير و زبر شد و روزگارى دراز چنان بود كه از زير آن دودى عفن برون مىشد كه هر كه آن را مىبوييد بيمار مىشد و بيمارىهاى گونه گون بود و با هم مانند نبود . و همه كسان كه مؤمن جرجيس شدند و با وى كشته شدند و سى و چهار هزار كس بودند و زن شاه كه خدايش بيامرزاد از آن جمله بود . 36 ) سخن از ملوك پارسيان اكنون كه حوادث معتبرى را كه از دوران ملوك الطوائف تا به روزگار اردشير