محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

567

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و پاداش بيند . جرجيس گفت : « اگر اقلون آسمان را بر افراشته ( و چيزها از قدرت خداى بر شمرد ) سخن صواب آورده اى و نيكخواهى كرده اى و گرنه نجس و ملعونى و گم باش . » و چون شاه شنيد كه جرجيس ناسزاى او و خدايان او مىگويد ، از گفتار وى سخت خشمگين شد و بگفت تا دارى بياورند و براى شكنجهء وى نصب كردند و شانه هاى آهنين بر آن نهادند كه پيكر وى را بدريد و گوشت و پوست و عروقش پاره پاره شد و سركه و خردل بر آن ريختند . و چون ديد كه جرجيس با اين شكنجه نمرد بگفت تا شش ميخ آهنين بياوردند و سرخ كردند كه مانند آتش شد و در سر او فرو بردند كه مخش روان شد . و چون ديد كه از اين شكنجه نمرد بگفت تا حوضى مسين آوردند و زير آن آتش افروختند تا سرخ شد و بگفت تا جرجيس را در آن نهند و ببندند و همچنان ببود تا خنك شد . و چون ديد كه از اين شكنجه نمرد وى را پيش خواند و گفت : « مگر از اين شكنجه صدمه نديدى ؟ » جرجيس گفت : « مگر نگفتم كه ترا خدايى هست كه از تو ، به تو نزديكتر است . » شاه گفت : « چرا به من گفتى . » جرجيس گفت : « همو بود كه مرا بر تحمل شكنجهء تو صبورى داد كه حجت بر تو تمام كند . » و چون شاه اين سخن بشنيد وحشت كرد و بر پادشاهى و جان خويش بيمناك شد و عزم كرد وى را براى هميشه به زندان كند . كسان شاه گفتند اگر او را در زندان رها كنى كه با مردم سخن كند بيم هست كه آنها را بخلاف تو بكشاند بگو در زندان شكنجه اش كنند كه از سخن با كسان باز ماند .