محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
568
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شاه بگفت تا وى را در زندان به رو در انداختند و چهار ميخ آهنين بر چهار دست و پايش كوفتند كه به هر دست و هر پا ميخى بود ، آنگاه بگفت تا ستونى از مرمر بياورند و بر پشت وى نهند . هفت كس ستون را حمل مىكردند و نتوانستند ، چهارده كس به حمل آن پرداختند و نتوانستند و سرانجام هيجده كس آن را بياوردند و تمام روز جرجيس ميخكوب و زير ستون بود و چون عرق كرد فرشته اى سوى وى آمد ( و نخستين بار بود كه از فرشته كمك ديد و وحى سوى وى آمد ) و سنگ از او برداشت و ميخها را از دست و پايش در آورد و غذا و آب خورانيد و مژده رساند و دل داد و صبحگاهان وى را از زندان در آورد و گفت پيش دشمن خود رو و چنان كه بايد در راه خدا با وى جهاد كن كه خدا به تو مىگويد : « خوشدل و صبور باش كه هفت سال ترا ببلاى اين دشمن دهم كه شكنجه دهد و چهار بار بكشد و ترا جان دهم و چون بار چهارم شود جان ترا بپذيرم و پاداش كامل دهم . » و ناگهان كسان جرجيس را بديدند كه بر سرشان ايستاده و آنها را سوى خدا مىخواند . شاه گفت : « تو جرجيسى ؟ » گفت : « آرى . » پرسيد : « كى ترا از زندان در آورد ؟ » گفت : « آنكه قدرت وى بالاى قدرت تو است . » و چون شاه اين سخن بشنيد ، از خشم لبريز شد و بگفت تا اقسام شكنجه بيارند و چيزى وانگذارند . و چون جرجيس آن همه ابزار شكنجه را كه براى او فراهم كرده بودند بديد ، بترسيد و بناليد آنگاه خويشتن را به صداى بلند به ملامت گرفت چنان كه ديگران توانستند شنيد . و چون از ملامت خويش فراغت يافت وى را ميان دو دار كشيدند و شمشيرى بر سرش نهادند و فشار دادند تا ميان دو پايش رسيد و دو نيمه شد آنگاه هر نيمه را بگرفتند و پاره پاره كردند . شاه هفت شير درنده داشت