محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
558
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به مكان خويش برد و چون به عمق دريا رفت يونس صدايى شنيد و با خويش گفت : « اين چيست ؟ » و خدا به او كه در شكم ماهى بود وحى كرد كه اين تسبيح جنبندگان درياست گويد و او نيز در شكم ماهى تسبيح گفت و چون فرشتگان تسبيح او بشنيدند . گفتند : « خدايا صدايى ضعيف از زمينى غريب مىشنويم . » خدا عز و جل فرمود : « اين بندهء من يونس است كه نافرمانى من كرده و او را به دريا در شكم ماهى به زندان كردهام . » گفتند : « همان بندهء پارساست كه هر شب و روز ، كار نيكى از او سوى تو بالا مىآمد ؟ » خدا عز و جل فرمود « آرى . » و فرشتگان شفاعت وى كردند و خدا بفرمود تا ماهى او را به ساحل افكند و چنان كه خداى فرمود بيمار بود و بيمارى وى آن بود كه ماهى وى را چون طفل نوزاد افكنده بود و گوشت و استخوانش نرم بود . از ابن عباس روايت كردهاند كه ماهى وى را ببرد و به ساحل دريا افكند كه چون طفل نوزاد بود و چيزى از او كم نشده بود . از ابو هريره روايت كردهاند كه ماهى يونس را به ساحل افكند و خدا درخت كدويى بر او برويانيد كه هر روز صبح او را شير داد تا قوت گرفت . 17 ) و از حوادث ايام ملوك الطوائف اين بود كه خداى سه رسول فرستاد و خدا عز و جل در تنزيل از آنها سخن آورد و فرمود :