محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

555

تاريخ الطبرى ( فارسي )

افتادند و از شهر در آمدند و بر تپه اى رفتند و چهارپايان را از فرزند جدا كردند و به پيشگاه خدا تضرع كردند و بخشش طلبيدند و يونس در انتظار خبر دهكده و مردم آنجا بود كه يكى بر او گذر كرد و از او پرسيد : « مردم شهر چه كردند ؟ » گفت : « وقتى پيمبرشان برفت صدق وعده وى بدانستند و از شهر سوى تپه اى رفتند و همه فرزندان را از مادر جدا كردند و تضرع كردند و سوى خدا باز گشتند و توبهء آنها پذيرفته شد و عذاب نيامد . » گويد : يونس خشمگين شد و گفت : « به خدا هرگز سوى آنها باز نروم كه دروغگو شده‌ام ، من به آنها وعدهء عذاب دادم و نيامد . » و خشمگين از پروردگار به راه خويش رفت و شيطان وى را بلغزانيد . از ربيع روايت كرده‌اند كه به روزگار عمر بن خطاب ، يكى كه قرآن را از بر داشت ، از قوم يونس سخن آورد كه يونس بيمشان داد و تكذيب وى كردند و به آنها خبر داد كه عذاب به آنها مىرسد و از آنها جدا شد و چون قوم اين بديدند و عذاب آنها را احاطه كرد از مساكن خويش برون شدند و به جايى بلند رفتند و تضرع كردند و خدا را از روى اخلاص بخواندند كه عذاب از آنها بر دارد و پيمبرشان را باز آرد و خداى عذاب از آنها برداشت . تنها قوم يونس بودند كه عذاب آنها را احاطه كرد و سپس برداشته شد ، و چون يونس اين بديد با خدا عتاب كرد و خشمگين برفت و پنداشت كه با او سخت نخواهند گرفت و به كشتى نشست و طوفان بدان رسيد و گفتند اين از گناه يكى از كشتىنشينان است . يونس بدانست كه گناهكار اوست و گفت : « اين از گناه من است ، مرا به - دريا افكنيد . » اما نپذيرفتند و قرعه كردند و او گنهكار در آمد و گفت : « به شما گفتم كه اين از گناه من است . » و نخواستند او را به دريا افكنند تا بار ديگر قرعه كردند و او گناهكار در آمد و گفت : « به شما گفتم كه اين از گناه من است . » و نخواستند او را به دريا