محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
556
تاريخ الطبرى ( فارسي )
افكنند تا بار سوم قرعه كردند و او گناهكار در آمد و چون اين بديد خويشتن را به دريا افكند و اين به هنگام شب بود و ماهى او را ببلعيد . و يونس كه گناه خويش را دانسته بود و در تاريكى ندا داد : خدايى جز تو نيست تسبيح تو گويم كه من از ستمگران بودهام و از پيش عمل نكو داشته بود و خدا دربارهء وى فرمود : « * ( فَلَوْ لا أَنَّه كانَ من الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ في بَطْنِه إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ فَنَبَذْناه بِالْعَراءِ وَهُوَ سَقِيمٌ 37 : 143 - 145 ) * [ 1 ] . » يعنى : اگر از جملهء تسبيح گويان نبود ، در شكم نهنگ تا روزى كه مردمان زنده شوند مىماند ، پس او را به صحرا افكنديم و بيمار بود . و چون به ساحل افكنده شد خدا درخت كدوئى بر او برويانيد و چنان كه گفتهاند درخت كدو بر او شير افشاند تا نيروى وى بازگشت و روزى نزديك درخت رفت و آن را خشكيده يافت و غمين شد و بگريست و ملامت شنيد و به او گفته شد : « براى درختى غمين شدى و بگريستى و بر يكصد هزار كس يا بيشتر غمين نشدى و خواستى همه را هلاك كنى . » آنگاه خدا وى را از گمرهى بر كنار كرد و به صف پارسايان برد و فرمان داد تا سوى قوم خويش رود و بگويد كه خدا توبهء آنها را پذيرفت و او سوى قوم روان شد و به چوپانى رسيد و از قوم يونس و حال آنها پرسيد و چوپان گفت : « نيكند و انتظار بازگشت پيمبر خويش دارند . » يونس گفت : « به آنها بگو كه من يونس را ديدهام . » گفت : « اين سخن بى شاهد نتوانم گفت . » يونس ، بزى از گلهء او را نشان داد و گفت : « اين شهادت دهد كه يونس را ديده اى . »
--> [ 1 ] صافات : 141 تا 143