محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

551

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : و با وى برفتند تا به در غار رسيدند و او گفت : « بگذاريد پيشتر از شما به نزد يارانم شوم . » و او را بديدند كه چون نزديك آنها شد به خواب رفت و آنها نيز به خواب شدند و هر كه مىخواست وارد غار شود ترسان مىشد و نتوانستند نزديك آنها شوند و كليسايى به نزديك آنها ساختند كه در آن نماز مىكردند . از عكرمه روايت كرده‌اند كه اصحاب كهف فرزندان پادشاه روم بودند و خدا اسلام را نصيب آنها كرد و با دين خويش سر خوش بودند و از قوم خود گوشه گرفتند و به غار شدند و خدا به خوابشان برد و روزگارى دراز بماندند تا قومشان هلاك شدند و قومى مسلمان به جاى آنها آمد كه شاهشان مسلمان بود و دربارهء روح و جسم اختلاف داشتند يكى مىگفت : « روح و جسم با هم برانگيخته شود . » ديگرى مىگفت روح برانگيخته شود و جسم را زمين بخورد و چيزى نماند . » و شاه از اختلافشان ناخشنود بود و خرقه پوشيد و بر خاكستر نشست و خدا عز و جل را بخواند و گفت : « پروردگارا اختلاف اينان را مىنگرى كسى را برانگيز كه براى آنها بيان كند . » و خدا اصحاب كهف را برانگيخت و يكيشان را فرستادند كه غذايى برايشان بخرد و او به بازار رفت و كسان را نشناخت اما راهها را ميدانست و ايمان را در شهر رايج ديد و نهانى برفت تا پيش مردى رسيد كه خواست از او غذايى بخرد و چون پول را بديد شگفتى كرد و گفت : « پنداشتم بچه شتر است . » جوان گفت : « مگر فلان پادشاه شما نيست ؟ » گفت : « نه پادشاه ما فلان است ؟ » و همچنان سخن كردند تا او را به نزد شاه برد كه از او پرسش كرد و جوان حكايت ياران خويش را بگفت و شاه كس فرستاد و مردم را فراهم آورد و گفت : « شما در كار روح و جسم اختلاف كرديد و خدا عز و جل شما را نشانى فرستاد ، اينك مردى از قوم فلان . » يعنى شاهى كه گذشته بود . و جوان گفت : « مرا پيش يارانم ببريد . »