محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

550

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بايد كرد . و به خواب رفتند و شاه و يارانش به تعاقب آنها برخاستند و آنها را بيافتند كه وارد غار شده بودند و چون يكيشان مىخواست به غار در آيد ترسان مىشد و هيچكس نتوانست در آيد و يكيشان به شاه گفت : « اگر بر آنها دست يا بى مىخواهى آنها را بكشى ؟ » شاه گفت : « آرى . » گفت : « در غار را بگير و بگذار از گرسنگى و تشنگى بميرند . » شاه چنين كرد . و از آن پس كه در غار را گرفتند روزگارها گذشت و چنان شد كه چوپانى به نزديك غار در باران گير افتاد و گفت : « چه ميشد اگر در غار را مىگشودم و گوسفندان خويش را به درون آن مىبردم . » و همچنان بكوشيد تا روزنى گشود و به درون رفت و صبحگاه روز بعد خدا خفتگان را جان داد و يكى را با پول فرستادند كه غذايى برايشان بخرد و چون به در شهر رسيد چيزهاى شگفت ديد ، و سرانجام پيش مردى رفت و گفت : « اين درهمها را بگير و خوردنى به من ده . » مرد گفت : « اين درهمها را از كجا آورده اى ؟ » گفت : « من و يارانم شب برون شديم و شب بخفتيم و صبحگاه مرا فرستاده‌اند . » گفت : « اين درهمها به روزگار فلان شاه بود چگونه به دست تو رسيده . » و او را پيش شاه برد كه مردى پارسا بود و پرسيد : « اين درهمها را از كجا آورده اى ؟ » گفت : « ديروز من و يارانم بيرون شديم و شب درآمد به فلان غار رفتيم آنگاه به من گفتند كه غذايى برايشان بخرم . » شاه گفت : « ياران تو كجا هستند ؟ » گفت : « در غار . »