محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

549

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اخبار مردم سلف خلاف ندارند كه قصه در ايام ملوك الطوائف بود . و در آن روزگار پادشاهى داشتند كه دقينوس نام داشت و بتپرست بود و خبر يافت كه جوانان به خلاف دين ويند و به طلبشان بر آمد كه براى حفظ دين خويش از او بگريختند تا به كوهى رسيدند كه طبق روايت مجاهد نيخلوس نام داشت . وهب بن منبه دربارهء سبب ايمان جوانان و مخالفتشان با قوم گويد كه يكى از حواريان عيسى پسر مريم سوى شهر اصحاب كهف رفت و خواست در آيد گفتند : « بر در شهر بتى هست كه هر كه خواهد در آيد بايد آن را سجده كند و او به شهر نيامد و نزديك شهر به حمامى در آمد و در آنجا كار مىكرد و مزدور صاحب حمام بود و حمام پر بركت شد و روزى او فراخ شد و گروهى از جوانان شهر دلبستهء او شدند كه از آسمان و زمين و آخرت به آنها خبر مىداد و سرانجام به او ايمان آوردند و تصديقش كردند و مانند وى شدند و حوارى با صاحب حمام شرط كرده بود كه شب آزاد باشم و مانع من از نماز خواندن نشوى و چنين بود تا پسر شاه با زنى بيامد و او را به حمام در آورد و حوارى او را ملامت كرد و گفت : « تو پسر شاهى و با اين زن به حمام در مىشوى . » و پسر شاه شرمگين شد و برفت و بار ديگر بيامد و به حمام در آمد و آن زن نيز با وى بود و حوارى چنان گفت كه بار اول گفته بود و ناسزا گفت و سخت ملامت كرد ، اما پسر شاه اعتنا نكرد تا به حمام شد و زن نيز با وى بشد و هر دو در حمام بمردند و به شاه خبر دادند كه حمامى پسرت را كشت و شاه به طلب حوارى بر آمد كه گريخته بود و به دو دست نيافت . و از مصاحبان وى پرسيد و نام جوانان را گفتند كه به طلب ايشان بر آمد و جوانان از شهر برون شدند و به يكى از دوستان بر خوردند كه در مزرعهء خويش بود و دين آنها داشت و با او گفتند كه در جستجوى ما هستند و او نيز با آنها برفت و سگش نيز همراه بود و شبانگاه به غار پناه بردند و گفتند شب اينجا ميمانيم و چون صبح شود ببينيد چه