محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
548
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : نام يكيشان كه غذا مىخريد يمنيح بود و خدا عز و جل دربارهء او فرموده كه وقتى از خواب دراز بيدار شدند گفتند : « * ( فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِه إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْه 18 : 19 ) * [ 1 ] . » يعنى : يكيتان را با اين پولتان به شهر بفرستيد تا بنگرد طعام كدام يكيشان پاكيزه تر است و خوردنىاى از آنجا براى شما بيارد . ولى در روايت ابن اسحاق هست كه نام وى يمليخا بود . و هم ابن اسحاق گويد كه شمار جوانان هشت بود و مطابق گفتهء او سگشان نهمينشان بود و هم او درباره نام جوانان گويد : بزرگترشان كه پادشاه از جانب همه سخن كرد مكسملينا نام داشت و ديگرى محسملينا و سومى يمليخا و چهارمى مرطوس و پنجمى كسوطولش و ششمى بيرونس و هفتمى رسمونس و هشتمى بطونس و نهمى قالوس بود و همه جوان بودند . از مجاهد روايت كردهاند كه بعضيشان چندان جوان بودند كه دندانهايشان چون نقره سپيد بود و از جمله روميانى بودند كه پرستش بتان مىكردند و خدا به - اسلام هدايتشان فرمود و به قول جمعى از علماى سلف شريعتشان شريعت عيسى عليه السلام بود . از ابن قيس ملائى روايت كردهاند كه اصحاب كهف و رقيم بر دين عيسى بن مريم صلى الله عليه و سلم بودند و پيرو اسلام بودند و پادشاهشان كافر بود . بعضيها پنداشتهاند كه كار و حكايت آنها و رفتنشان به غار پيش از مسيح عليه السلام بود و مسيح حكايت آنها را با قوم خويش بگفت و خدا عز و جل پس از عروج مسيح در فاصلهء ميان وى و محمد صلى الله عليه و سلم آنها را از خواب برانگيخت . ولى علماى اسلام بر آنند كه قصهء آنها از پس مسيح بود و هيچيك از مطلعان
--> [ 1 ] - كهف : 18