محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
535
تاريخ الطبرى ( فارسي )
قارچ خوبى به دست مىآوردند ميخوردند و چون عمرو به دست مىآورد نگه - مىداشت . آنگاه كودكان دوان آمدند و عمرو پيشاپيش آنها بود و شعرى مىگفت بدين مضمون : « من اين را چيدهام و اختيار آن را دارم ، وقتى چيدم كه هر كه چيزى مىچيد به دهان مىنهاد . » و جذيمه او را به حضور خواند و جايزه داد . آنگاه جن عمرو را بربود و جذيمه مدتى به جستجوى او در آفاق بگشت و خبرى از او نشنيد و دست از جستجو بداشت ، اتفاقا دو مرد يكى بنام مالك و ديگرى عقيل كه هر دو پسر فارج بودند به قصد آنكه چيزى به شاه هديه كنند سفر كردند و بر لب آبى فرود آمدند و كنيزى به نام ام عمر همراه داشتند كه ديگرى براى آنها بار گذاشت و غذايى آماده كرد و در آن اثنا كه غذا مىخوردند مردى خاك آلود ژوليده موى كه ناخنهاى دراز و حالى تباه داشت بيامد و به كنارى نشست و دست دراز كرد . كنيز استخوان پاچه اى به دو داد كه بخورد و كفافش نداد و باز دست دراز كرد كنيز گفت « اگر استخوان ساق به بنده بدهى استخوان بازو مىخواهد . » و اين براى مردم زياده طلب مثال شد ، آنگاه به آن دو شخص شراب داد و دهان مشك را بست . عمرو بن عدى گفت : « اى ام عمر ، جام را به ما ندادى در صورتى كه گردش جام به طرف راست است ولى اى ام عمر ، اين يار جام نگرفته بدتر از آن ديگران نيست . » آن دو مرد گفتند : « تو كيستى ؟ » گفت : « اگر مرا نشناسيد نسبم را مىشناسيد ، من عمرو بن عدى هستم . » آنها برخاستند و او را ببوسيدند و سرش را بشستند و ناخن بگرفتند و مويش كوتاه كردند و از لباسهاى خوب خودشان به دو پوشانيدند و گفتند : « براى پادشاه گرانقدرتر و مرغوبتر از خواهرزادهء او كه خدايش پسر فرستاد هديه اى نيست . »