محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
523
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از زرقى روايت كردهاند كه يكى از زنان ما نذر داشت كه بالاى جماء رود كه كوهى است در عقيق و بيرون مدينه و من با وى برفتم و چون به بالاى كوه شديم گورى بزرگ ديديم كه دو سنگ بزرگ بر آن بود يكى به نزديك سر و ديگرى به نزديك پاها و نوشته اى به خط مسند بر آن بود كه من ندانستم چيست و دو سنگ را برداشتم و در سرازيرى كوه سنگينى كرد و يكى را بينداختم و ديگرى را پايين آوردم و به مردم سريانى زبان نشان دادم و گفتم : آيا نوشتهء آن را شناسند ؟ و نشناختند و به زبور نويسان يمن و كسانى كه خط مسند مىنوشتند نشان دادم و آن را نشناختند . گويد : و چون كسى را نيافتم كه خط را بشناسد سنگ را زير صندوقى انداختم و سالها بماند ، آنگاه كسانى از ديار پارسيان بيامدند كه به طلب خزران مىرفتند و به آنها گفتم : « آيا شما خط داريد ؟ » گفتند : « آرى » سنگ را به آنها نشان دادم كه بخواندند و به خط آنها بود و چنين بود : « اين قبر پيمبر خدا عيسى پسر مريم است » و خطاب به مردم اين ديار بود كه در آن روزگار عيسى ميان آنها مرده بود و بر سر كوه به گورش كرده بودند . ابن اسحاق گويد : آنگاه به باقيمانده حواريان تاختند و در آفتابشان انداختند و عذابشان دادند و ميان كسان بگردانيدند و شاه روم كه يهودان زير تسلط وى بودند و بتپرست بود اين قضيه بشنيد و به دو گفتند : « يكى در ميان اين قوم بنى اسرائيل بود كه بر او تاختند و وى را بكشتند و مىگفت كه پيمبر خداست و عجايب نموده بود و مرده زنده كرده بود و بيمار شفا داده بود و از گل شكل مرغى ساخته بود و در آن دميده بود كه به اذن خدا مرغى شده بود و از غيب خبر داده بود . » شاه روم گفت : « واى بر شما چرا حكايت وى و آنها را با من نگفته بوديد كه اگر خبر داشتم وى را به دست يهودان رها نمىكردم . » آنگاه كس فرستاد و حواريان را از چنگ آنها در آورد و از دين و كار عيسى بپرسيد و خبر وى را با شاه بگفتند