محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

521

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بخورد . » و حواريان برون رفتند و پراكنده شدند و يهودان به جستجوى عيسى بودند و شمعون را كه يكى از حواريان بود بگرفتند و گفتند اين از ياران اوست ، و او انكار كرد و گفت : « من از ياران عيسى نيستم . » سپس ديگرى او را گرفت و همچنان انكار كرد و بانگ خروس شنيد و بگريست ، و چون صبح در آمد يكى از حواريان پيش يهودان آمد و گفت : « چه مىدهيد كه مسيح را به شما بنمايم ؟ » و سى درم براى او معين كردند كه بگرفت و يكى را به آنها نمود كه همانند عيسى بود ، و او را بگرفتند و بند كردند و به ريسمان بستند و ريسمان را بكشيدند و گفتند : « تو كه مرده زنده كردى و شيطان را براندى و ديوانه را شفا دادى چرا خويشتن را از اين ريسمان رها نكنى ؟ » و آب دهان بر او انداختند و خار بر او افكندند تا پيش دارى بردند كه مىخواستند وى را بر آن بياويزند و خدا او را به آسمان بالا برد و همانند وى را بياويختند و هفت روز بردار بود و مادر عيسى و زنى كه او را علاج كرده بود و از جنون شفا داده بود بيامدند و پيش مصلوب بگريستند و عيسى صلى الله عليه و سلم بيامد و گفت : « گريهء شما براى چيست ؟ » و به او گفتند . گفت : « خدا مرا به آسمان بالا برد و بدى به من نرسيد و همانند مرا گرفتند به حواريان بگوييد كه در فلان جا مرا به بينند . » و يازده كس از حواريان ، وى را در آنجا بديدند و آن كس كه او را فروخته بود و به يهوديان وا نموده بود نبود و از ياران سراغ او را گرفت كه گفتند : « از كار خويش پشيمان شد و خود را خفه كرد و بكشت . » عيسى گفت : « اگر توبه كرده بود خداوند توبهء او را مىپذيرفت . » آنگاه از حال جوانى يحيى نام كه به دنبال آنها بود پرسش كرد و گفت : « او نيز با شماست او را ببريد كه هر يك از شما به زبان قومى سخن كند و آنها را بيم دهد و دعوت كند . »