محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
503
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و چون دختر اصرار كرد ، شاه يحيى را بخواند و طشتى بخواست و يحيى را سر بريد و قطره اى از خون وى را به زمين ريخت و همچنان بجوشيد تا خدا عز و جل بخت نصر را برانگيخت و پير زنى از بنى اسرائيل پيش وى آمد و خون را به دو بنمود و خدا به دل وى انداخت كه از بنى اسرائيل چندان بكشد كه خون آرام شود و هفتاد هزار كس از يك نسل بكشت و خون از جوشيدن باز ماند . از ابن مسعود و جمعى از ياران پيمبر روايت كردهاند كه يكى از بنى اسرائيل به خواب ديد كه خرابى بيت المقدس و هلاك بنى اسرائيل به دست پسركى يتيم است به نام بخت نصر كه با مادر بيوهء خود به بابل مقر دارد و رسم بنى اسرائيل چنان بود كه صدقه مىدادند و خوابشان راست مىشد . اسرائيلى به جستجو رفت تا به نزد مادر بخت نصر فرود آمد و او به هيزمچينى رفته بود و چون بيامد بستهء هيزم را كه به سر داشت بيفكند و گوشهء خانه نشست و اسرائيلى با وى سخن كرد و سه درم به دو داد و گفت با يك درم گوشت بخر و با درم ديگر نان و به ديگر درم شراب . و بخوردند و بنوشيدند تا روز دوم شد آنگاه به بخت نصر گفت : « مىخواهم كه مرا امان نامه اى نويسى شايد روزى شاه شوى . » بخت نصر گفت : « مرا مسخره كرده اى ؟ » اسرائيلى گفت : « ترا مسخره نكردهام ، چه زيان كه با اين كار با من كرم كنى . » مادر بختالنصر با او گفت : « ترا چه زيان اگر شاه شدى چيزى از كف نداده اى . » و بخت نصر اماننامه اى براى وى بنوشت و اسرائيلى گفت : « شايد بيايم و كسان اطراف تو باشند و نگذارند پيش تو آيم ، نشانه اى بگذار كه مرا بدان توانى شناخت . » بخت نصر گفت : « امان نامهء خويش را بر نيى بالا ببر كه ترا بشناسم . » و اسرائيلى وى را بپوشانيد و عطا داد . و چنان بود كه شاه بنى اسرائيل يحيى پسر زكريا را گرامى مىداشت و