محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

504

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مقرب وى بود و در كارهاى خويش با او مشورت مىكرد و كارى را جز به رأى وى به سر نمىبرد و شاه بر سر آن بود كه دختر زن خويش را به زنى بگيرد و از يحيى پرسيد كه وى را از نكاح دختر زن منع كرد و مادر دختر خبر يافت و كينهء يحيى را به دل گرفت و وقتى دختر به مجلس شراب شاه مىرفت و جامه اى نازك و سرخ به دو پوشانيد و خوشبو كرد و زيور آويخت و روى آن پوششى سياه به تن وى كرد و پيش شاه فرستاد و گفت كه شاه را شراب دهد و عشوه كند و اگر او را خواست نگذارد تا هر چه خواهد بدهد و اگر پرسيد چه مىخواهد گويد مىخواهم كه سر يحيى پسر زكريا را در طشتى بيارند . و دختر چنان كرد و به شاه شراب داد و عشوه كرد و چون شراب او را بگرفت دختر را خواست و گفت : « نگذارم تا آنچه مىخواهم بدهى . » شاه گفت : « چه مىخواهى ؟ » دختر گفت : « مىخواهم پيش يحيى پسر زكريا فرستى و سر وى را در اين طشت پيش من آرند . » شاه گفت : « واى بر تو چيز ديگر بخواه . » دختر گفت : « جز اين چيزى نمىخواهم . » و چون دختر نپذيرفت ، كس فرستاد كه سر يحيى را در طشت بياورد و تا وقتى آن را پيش شاه نهادند سخنى مىكرد و مىگفت : « به تو حلال نيست . » چون صبح شد خون يحيى جوشش داشت و شاه بگفت تا خاك بر آن ريختند و خون از خاك بر آمد و باز خاك ريختند و خون بر آمد ، و همچنان خاك ريختند تا به - بلندى ديوار شهر رسيد و خون از جوشش باز نماند . و صيحائين خبر يافت و مردم را ندا داد و مىخواست سپاهى سوى بنى اسرائيل فرستد و مردى را سالارى سپاه دهد و بخت نصر پيش وى آمد و گفت : « اين مرد را كه فرستاده اى سست است ، من به شهر در آمده‌ام و سخن مردم آنجا