محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
376
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پسر وى از بيمارى شفا يافت و پيرو الياس شد و به دو ايمان آورد و همه جا همراه وى مىرفت . و الياس پير شده بود و اليسع جوانى نو سال بود . گويند : خدا به الياس وحى كرد كه باران از بنى اسرائيل برگرفتى و به جز آنها بسيارى خلق بىگناه را از چهار پا و پرنده و خزنده و درخت كه قصد هلاكشان نداشتم به گناه بنى اسرائيل تباه كردى الياس گفت : « خدايا بگذار من براى آنها دعا كنم و از بلائى كه بدان دچارند گشايش آرم ، شايد باز آيند و از بتپرستى چشم بپوشند . » و خدا پذيرفت . و الياس سوى بنى اسرائيل رفت و گفت : « شما از محنت به جان آمدهايد و حشم و دواب و پرنده و خزنده و درخت به گناه شما نابود شدهاند و كار شما باطل و فريب است و اگر خواهيد اين را بدانيد و واقف شويد كه خدا بر شما خشمگين است و دعوت من به حق است بتان خويش را كه به پندار شما از خداى يگانه بهتر است بياريد ، اگر حاجت شما را بر آورد سخن شما درست باشد و اگر بر نياورد بدانيد كه كار شما باطل است و از آن دست برداريد و من از خدا مىخواهم كه بليه از شما بر دارد و در كارتان گشايش آرد . » قوم گفتند : « انصاف چنين است . » و بتان و بدعتان ناپسند خويش را بياوردند و بخواندند كه اجابت نبود و در گشايش كار اثر نداشت و بدانستند كه رفتارشان باطل و ضلالت است و گفتند : « اى الياس ما به هلاكت مىرويم ، براى ما دعا كن . » و الياس خدا را بخواند كه بليه از آنها بر دارد و باران دهد . و ابرى چون سپر از دريا برآمد كه آن را بديدند و ابرهاى ديگر با آن فراهم شد و بار گرفت و خدا باران داد و زمين زنده شد و بليه برفت . اما قوم از بتپرستى دست بر نداشتند و بدتر از پيش شدند . و چون الياس كفر آنها را بديد از خدا خواست كه جانش را بگيرد تا از دست