محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

377

تاريخ الطبرى ( فارسي )

قوم آسوده شود . و خدا وحى كرد كه فلان روز به فلان شهر رو و هر چه پيش تو آمد بر آن نشين و بيم مدار . و الياس برفت و اليسع نيز با وى بود . و چون به شهر موعود رسيدند اسبى آتشين بيامد و پيش الياس بايستاد كه بر آن جست و برفت و اليسع بانگ زد : الياس ، الياس ، من چكنم ؟ و اين آخرين ارتباطشان بود ، و خدا به الياس بال داد و جامهء نور پوشاند و لذت خوردن و پوشيدن از او بگرفت و با فرشتگان به پرواز در آمد و انسان - فرشتهء زمينى - آسمانى بود . بگفتهء وهب بن منبه پس از الياس ، اليسع پيغمبر بنى اسرائيل شد و چندان كه خدا خواست ببود و درگذشت و حادثه ها پديد آمد و گناهان بزرگ شد و صندوق عهد به دست بنى اسرائيل بود كه نسلها آن را از يك ديگر به ارث مىبردند و آرامش در آن بود و باقيماندهء ميراث آل موسى و آل هرون ، و هر وقت با دشمنى رو به رو مىشدند ، صندوق را پيش مىبردند و خدا دشمن را هزيمت مىفرمود . و چنان كه از بعضى عالمان بنى اسرائيل آورده‌اند آرامش ، يك سر گربهء مرده بود و چون در صندوق صداى گربه مىكرد از فيروزى اطمينان مىيافتند و پيروز مىشدند . آنگاه پادشاهى به نام ايلاف داشتند و خدا كوهشان را كه در ايليا بود ، مبارك كرده بود و دشمن بدانجا داخل نمىشد و در آنجا به چيزى حاجت نداشتند و چنان كه گفته‌اند خاك را بر صخره اى فراهم مىكردند و دانه در آن مىافشاندند و به اندازهء قوت سال حاصل بر مىداشتند و از يك درخت به اندازهء مصرف سال روغن مىگرفتند . و چون بدعتهاشان بزرگ شد و پيمان خدا را رها كردند ، دشمنى بيامد و به رسم معهود صندوق را پيش بردند و حمله كردند و جنگ انداختند تا صندوق از دستشان برفت و چون خبر به ايلاف رسيد كه صندوق از دست بنى اسرائيل برفت ، گردنش خم شد و از غم صندوق بمرد و كارشان آشفته شد و اختلاف افتاد و دشمن بر آنها چيره شد