محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

375

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يعنى : « و الياس از پيغمبران بود ، و چون به قوم خود گفت : چرا نمىترسيد ؟ آيا بعل را مىخوانيد و بهترين آفريدگارتان را مىگذاريد ، خداى يكتا پروردگار شما و پروردگار پدران قديم شماست » . الياس آنها را به سوى خدا عز و جل دعوت همى كرد و به جز پادشاه كسى دعوت وى نپذيرفت . و در شام پادشاهان بودند و هر كدام بر ناحيه اى تسلط داشتند و آن پادشاه كه الياس با وى بود روزى به دو گفت : « به خدا دعوت ترا بيهوده مىبينم كه فلان و فلان ( و جمعى از پادشاهان بنى اسرائيل را كه به جاى خدا بت مىپرستيدند بر شمرد ) نيز مانند ما مىخورند و مىنوشند و در نعمتند و شاهى مىكنند و رفتارشان كه به پندار تو باطل است در دنيايشان نقصى نياورده و ما بر آنها برترى نداريم . » گويند ، و خدا بهتر داند ، كه الياس انا لله گفت و موى بر سر و تن او راست شد و سخن شاه را رد كرد و از پيش وى برفت و آن شاه نيز مانند شاهان ديگر به پرستش بتان پرداخت و الياس گفت : « خدايا بنى اسرائيل به كفر و بتپرستى اصرار دارند ، نعمت خويش از آنها بگير . » ابن اسحاق گويد : و خدا به دو وحى كرد كه كار روزى آنها را به دست تو سپرديم كه در اين باب فرمان دهى . الياس گفت : « خدايا باران از آنها بدار . » و سه سال باران نباريد و حشم و دواب و خزنده و درخت نابود شد و مردم به محنت افتادند . و الياس وقتى آن نفرين كرد از بنى اسرائيل نهان شد كه بر جان خويش بيم داشت و هر جا بود روزى او مىرسيد ، و چون در خانه يا اطاقى بوى نان بود مىگفتند : « الياس اينجا آمده . » و به جستجوى او مزاحم اهل خانه مىشدند . و الياس نبى به خانه زنى از بنى اسرائيل پناه برد كه پسرى بيمار داشت به نام اليسع بن اخطوب ، و زن او را پناه داد و كار وى را نهان داشت و الياس دعا كرد تا