محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
472
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ديگران بليه تحمل مىكنيم . » و خدا بر آنها شفقت و رحم آورد و وعده داد كه پس از كشته شدن زنده شان كند و همگى كشته شدند و به جز آنها كه بخت نصر باقى گذاشت . دانيال و حنانيا و عزاريا و ميشايل از جملهء باقيماندگان بودند . و چون خدا اراده فرمود بخت نصر را هلاك كند با اسيران بنى اسرائيل گفت : « مىدانيد اين خانه كه خراب كردم چه بود و اين مردمى كه بكشتم كيان بودند ؟ » گفتند : « اين خانه خدا و يكى از مساجد وى بود و اينان از نسل پيمبران بودند و ستم كردند و به تعدى پرداختند و عصيان آوردند و ترا به سبب گناهانشان بر آنها تسلط دادند و پروردگارشان پروردگار آسمانها و زمين و همه مخلوق است و گرامى و مصون و عزيزشان دارد و چون عصيان او كردند به هلاكتشان داد و بيگانه را بر آنها مسلط كرد . » گفت : « به من بگوييد چگونه بر آسمان بالا توان رفت تا بالا روم و هر كه را در آنجا هست بكشم و پادشاهى آنجا بگيرم كه از كار زمين و مردم آن فراغت يافتهام . » گفتند : « قدرت اين كار ندارى و هيچكس از خلايق قادر به آن نيست . » گفت : « بايد بگوييد و گرنه همه تان را ميكشم . » و آنها بگريستند و به درگاه خدا بناليدند و خدا قدرت خويش را برانگيخت تا ضعف و زبونى وى را آشكار كند و آن پشه اى بود كه به سوراخ بينىاش رفت و وارد مغزش شد و به اصل مخ نيش زدن گرفت و قرار و آرام نداشت تا سر او را در محل مخ بكوبند . و چون مرگش در رسيد به حاجبان خود گفت : « وقتى بمردم سرم را بشكافيد و ببينيد اين كه بود كه مرا كشت ؟ » و چون بمرد سر او را شكافتند و پشه را ديدند كه به اصل مخ او نيش مىزند تا خداوند قدرت و توانايى خويش را به بندگان بنمايد .