محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

471

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنها از پيش بخت نصر برون شدند و خدا را بخواندند و استغاثه كردند و بناليدند و خواستند كه موضوع خواب را به آنها اعلام كند و خدا چنان كرد و پيش بخت نصر رفتند و گفتند : « مجسمه اى در خواب ديدى . » گفت : « راست گفتيد . » گفتند : « پاها و ساقهاى آن از سفال بود و زانو و ران آن از مس بود و شكمش از نقره بود و سينه اش از طلا بود و سر و گردنش از آهن بود . » گفت : « راست گفتيد . » گفتند : « در آن اثنا كه مجسمه را نگاه مىكردى و از آن در شگفت بودى سنگى از آسمان بيامد و آن را بكوفت و اين حادثه مجسمه را از ياد تو برد . » گفت : « راست گفتيد ، اما تأويل آن چيست ؟ » گفتند : « تأويل آن چنين است كه تو پادشاهى شاهان را ديده اى كه بعضى را پادشاهى كمتر و بعضى را بهتر و بعضى را بيشتر است : مرحلهء اول پادشاهى سفال است كه از همه سستتر و نرمتر است . و بالاى آن مس است كه بهتر است و استوارتر و بالاى مس نقره است كه از آن بهتر است . و بالاى نقره طلا است كه از آن بهتر است . پس از آن آهن است كه پادشاهى تو است كه از همه شاهان قوىترى و از گذشتگان تواناتر . و صخره اى كه ديدى خدا از آسمان فرستاد و مجسمه را بكوفت پيمبرى است كه خدا از آسمان برانگيزد و همهء اين چيزها را بكوبد و كارها با وى شود . » پس از آن مردم بابل به بخت نصر گفتند : « اين غلامان بنى اسرائيل كه خواستيم به ما دهى و دادى از وقتى به خانهء ما آمده‌اند ، زنانمان از ما بريده‌اند و دلبستهء آنها شده‌اند و رو سوى آنها دارند ، يا بيرونشان كن يا بكش . » بخت نصر گفت : « كار آنها با شماست ، هر كه خواهد غلامان خويش را بكشد . » و چون براى كشتن آوردندشان بناليدند و گفتند : « پروردگارا ما از گناه