محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
465
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خدا شمارند . قاريان و فقيهانشان در مسجدها عبادت مىكنند و به آبادى آن مىپردازند اما به دين ، دنيا مىجويند و فقه نه به خاطر علم مىآموزند و علم نه براى عمل فرا مىگيرند . فرزندان پيمبران بسيارند اما مقهور و مغرور كه تابع جماعتند و آرزو دارند كه از نصرت و حرمت پدران بهره ور شوند و پندارند كه بى راستى و تفكر و عبرت آموزى سزاوار آن توانند بود و به ياد نيارند كه پدرانشان چگونه مرا يارى كردهاند و در قبال بدعتگران در كار من كوشيدهاند و جان و خون بذل كردهاند و صبور و راستگو بودهاند تا كار من بالا گرفته و دين من نفوذ يافته . من با اين قوم مدارا كردهام شايد باز آيند و عمرشان را دراز كردم شايد بينديشند و از آسمان بارانشان دهم و زمين را برويانم و عافيتشان دهم و بر دشمن فيروزشان كنم ولى پيوسته طغيانشان بيفزايد و از من دور تر شوند . تا كى چنين باشد ! مگر مىخواهند مرا فريب دهند يا استهزا كنند ! به عزتم قسم فتنه اى بيارم كه عاقل در آن متحير ماند و حكمت حكيم و رأى مدبر به گمراهى افتد . جبارى ، سنگدل و سركش و مهيب و بى رحم را بر آنها تسلط دهم با پيروانى چون سياهى شب ديجور و سپاهى چون پاره هاى ابر و كشتىها چون موج كه وزش پرچمش چون پرواز بازان باشد و حملهء سوارانش چون پرواز عقابان . » آنگاه خدا عز و جل به ارميا وحى كرد كه من مردم بنى اسرائيل را به يافث هلاك كنم و يافث مردم بابلند كه از فرزندان يافث پسر نوح عليه السلامند . چون ارميا وحى خدا بشنيد بناليد و بگريست و جامه بدريد و خاكستر به سر ريخت و گفت : « روزى كه تولد يافتم و روزى كه تورات آموختم ملعون باد . بدترين ايام من روزى بود كه از مادر بزادم . مرا آخر پيمبران كردند كه دچار شر شوم اگر خيرى براى م مىخواست مرا آخر پيمبران بنى اسرائيل نمىكرد كه به خاطر من تيره روزى و هلاك به آنها رسد . » چون خدا عز و جل تضرع و زارى و سخن وى را شنيد ندا داد كه اى ارميا وحى