محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

466

تاريخ الطبرى ( فارسي )

من سخت بود ؟ گفت : « آرى پروردگارا . پيش از آنكه بنى اسرائيل را در وضعى ناخوشايند ببينم مرا هلاك فرماى » . خدا عز و جل فرمود : « بعزت و جلالم قسم بيت المقدس و بنى اسرائيل را هلاك نكنم مگر آنكه تو بگويى . » ارميا از گفتار پروردگار خرسند و خوشدل شد و گفت : « قسم به آن كس كه موسى را به حق برانگيخت هرگز به پروردگارم نگويم كه بنى اسرائيل را هلاك كند . » آنگاه ارميا پيش پادشاه بنى اسرائيل رفت و وحى خدا را با وى بگفت كه خورسند شد . شاه گفت : « اگر پروردگارمان عذابمان كند به سبب كثرت گناهان ماست و اگر از ما در گذرد از قدرت اوست . » از وحى خدا سه سال گذشت و عصيان و بدكارى بنى اسرائيل بيفزود و هلاكشان نزديك شد و وحى كمتر شد كه آخرت را از ياد بردند و وحى خدا از آنها برگرفته شد و به كار دنيا سرگرم شدند و پادشاهشان گفت : « اى بنى اسرائيل پيش از آنكه سطوت خداى برسد و قومى سنگدل را سوى شما فرستد از اين رفتار باز آييد كه خدا توبه پذير است و به نيكى گشاده دست و با توبه گران مهربان . » اما قوم نخواستند از رفتار خويش دست بدارند و خدا در دل بخت نصر پسر نبوزراذان پسر سنحاريب پسر دارياس پسر نمرود ( همان كه با ابراهيم دربارهء پروردگارش محاجه كرد ) پسر فالغ پسر عابر افكند كه سوى بيت المقدس رود و آن كند كه جد وى سنحاريب مىخواست كرد و با ششصد هزار پرچم در آمد و آهنگ مردم بيت المقدس داشت . و چون به راه افتاد به پادشاه بيت المقدس خبر دادند كه بخت نصر با سپاه قصد شما دارد . شاه ارميا را پيش خواند و چون بيامد گفت : « آن وحى كه خدا كرده بود كه