محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
90
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بعضى ديگر به گفتهء ابن عباس رفتهاند كه گويد : كار چنان بود كه مستمندى نبود كه به دو صدقه دهند بلكه قربان مىبردند ، روزى دو پسر آدم با هم بودند و گفتند : « خوب است قربان بريم . » و چون كسى قربان مىبرد و خداى عز و جل از آن خشنود بود آتشى مىفرستاد كه آن را بخورد و اگر خشنود نبود آتش خاموش مىشد . پس قربان بردند يكيشان گوسفند دار بود و ديگرى كشتكار . و گوسفند دار بهترين و چاقترين گوسفند خود را بياورد و ديگرى چيزى از كشت خود بياورد و آتش بيامد و گوسفند را بخورد و كشت را وا گذاشت و پسر آدم به برادر گفت : « تو ميان مردم روى و بدانند كه قربان آوردى و از تو پذيرفته شد و قربان من رد شد . به خدا مردم نبايد ترا كه بهتر از منى ببينند . ترا خواهم كشت . » و برادرش گفت : « گناه من نيست ، خدا از پرهيز كاران مىپذيرد . » بعضى ديگر گفتهاند قصه اين دو مرد و قربان به دوران آدم نبود و اين دو مرد از بنى اسرائيل بودند و گفتهاند كه نخستين كسى كه بر زمين مرد آدم عليه السلام بود پيش از او كسى نمرده بود . ذكر گويندهء اين سخن از حسن روايت كردهاند كه دو مردى كه در قرآن آمده و خداوند دربارهء آنها فرمود : « و خبر دو پسر آدم را به واقع بر آنها بخوان . » از بنى اسرائيل بودند و پسران تنى آدم نبودند كه قربان در بنى اسرائيل بود و آدم نخستين كس بود كه مرد . بعضى ديگر گفتهاند آدم يكصد سال پس از هبوط به زمين بر حوا در آمد كه قابيل و توام او را بنزد پس از آن هابيل و توامش قليما را به يك شكم بزاد و چون بزرگ شدند و آدم عليه السلام خواست خواهر قابيل را كه با وى از يك شكم بود به هابيل بزنى دهد و قابيل رضا نداد بدين سبب قربان آوردند كه قربان