محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
86
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت و نپذيرفت به كوهها گفت كه پذيرفته نشد . به قابيل گفت . پاسخ داد : « بله . به روى و بر گردى و كسان خود را چنان بينى كه خرسند شوى . » و چون آدم برفت قربانى بياوردند . قابيل به هابيل فخر كرد و گفت : « من به او سزاوارترم خواهر منست و من از تو بزرگترم و جانشين پدرم . » و چون قربان بياوردند هابيل برهء چاقى آورده بود و قابيل يك دستهء خوشه آورده بود كه يك خوشهء بزرگ داشت و آن را بماليد و بخورد و آتش بيامد و قربان هابيل را سوخت و قربان قابيل بماند و او خشمگين شد و گفت : « ترا مىكشم تا خواهرم را به زنى نگيرى . » هابيل گفت : « خدا از پرهيز كاران مىپذيرد اگر دست به من گشائى كه مرا بكشى من دست به تو نگشايم كه ترا بكشم . . . اما قابيل بد نهاد دل به كشتن برادر داد و به جستجوى هابيل بود كه او را بكشد و هابيل به قلهء كوهها گريخت و روزى كه گوسفندان خرد را بر كوهى مىچرانيد قابيل به نزد وى شد و او به خواب بود و سنگى بر گرفت و سر او را بكوفت كه بمرد و او را بر زمين باقى گذاشت كه ندانست چگونه دفنش كند و خدا دو كلاغ بفرستاد كه با هم نزاع كردند و يكى ديگرى را بكشت و گورى بكند و خاك بر آن ريخت و چون قابيل اين را بديد گفت : « واى بر من كه نتوانستم چون اين كلاغ باشم و جثهء برادر را به خاك كنم . » و خداى فرموده : « و خدا كلاغى فرستاد كه زمين را بكاود و به دو بنمايد كه چگونه جثهء برادر را خاك كند . » آنگاه آدم باز گشت و بدانست كه پسرش برادر را كشته است . و خدا فرمود : « ما امانت را به آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم . . . » تا آخر آيه كه فرمايد : « كه وى ستمگر و نادان بود . » يعنى قابيل كه عهده دار امانت آدم شد اما كسان وى را حفظ نكرد .