محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

83

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « تو چنين مىگوئى ؟ » گفتم : « مگر حجر نيست ؟ » گفت : « به خدا قسم ابن عباس به من گفت اين ياقوتى سپيد بود كه آدم از بهشت آورد و اشك خود را با آن پاك مىكرد و اشك آدم از وقت خروج از بهشت تا هنگام بازگشت مدت دو هزار سال نخشكيد . » گفتم : « پس چرا سياه شد ؟ » گفت : « به روزگار جاهليت زنان حايض بدان دست مىزدند » . و آدم آهنگ بيت الحرام كرد و طواف برد و مراسم بكرد . گويند در عرفات حوا را بديد و با وى به هند برگشت و شب و روزشان در غارى مىگذشت و خدا فرشته اى فرستاد تا به آنها بياموزد كه چگونه خود را بپوشانند و پنداشته‌اند كه پوشش آنها از پوست بز و گوسفند و سباع بود . آنگاه خداوند در عرفه پشت آدم را لمس كرد و نسل او را بر آورد و چون مورچگان پيش وى بپراكند و از آنها پيمان گرفت و شاهد خويش كرد و گفت : « مگر پروردگار شما نيستم ؟ » گفتند : « چرا » و گفتار خداست كه : « * ( وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ من بَنِي آدَمَ من ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى 7 : 172 ) * [ 1 ] يعنى و چون پروردگار تو از پسران آدم از پشتهايشان نژادشان را بياورد و آنها را بر خودشان گواه كرد كه مگر من پروردگار شما نيستم ؟ گفتند چرا . » از ابن عباس روايت كرده‌اند كه خداوند آدم را فرود آورد و در عرفه پشت وى را لمس كرد و همه كسان را كه تا روز قيامت مىآفريد از او بر آورد آنگاه

--> [ 1 ] 7 : 172