محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

67

تاريخ الطبرى ( فارسي )

در آمد و بندهء مرا فريب داد ملعون خواهى بود و پاهايت شكمت شود و روزيت در خاك باشد ، دشمن بنى آدم باشى و آنها نيز دشمن تو باشند هر جا يكيشان را ببينى پاشنهء او را بگزى و هر جا ترا به بيند سرت را بكوبد » . به وهب گفتند : « فرشتگان كه چيز نمىخورند » گفت : خدا هر چه خواهد كند . و هم از محمد بن قيس روايت كرده‌اند كه خدا عز و جل به آدم و حوا فرمود كه از ميوهء يك درخت نخورند و از درختان ديگر هر چه خواهند به خوشى بخورند ، شيطان بيامد و به شكم مار رفت و با حوا سخن گفت و آدم را وسوسه كرد و گفت : « خدا از ميوهء اين درخت منعتان كرد مبادا فرشته يا جاويد شويد . » و قسم خورد كه من خيرخواه شمايم و حوا از ميوهء درخت بكند و درخت خونين شد و پوشش آنها كه به تن داشتند بريخت و بنا كردند از برگهاى بهشت به خويشتن بپوشانند . و خدايشان بانگ زد كه مگر از ميوهء اين درخت منعتان نكرده بودم و نگفته بودم كه شيطان دشمن شماست ، چرا ميوه اى را كه منع كرده بودم خوردى ؟ آدم گفت : « خدايا حوا به من خورانيد . » خداوند به حوا گفت : « چرا به او خورانيدى ؟ » گفت : « مار به من فرمان داد . » به مار گفت : « چرا به او فرمان دادى ؟ » گفت : « ابليس به من فرمان داد . » گفت : « ملعون و مطرود باد و تو اى حوا كه درخت را خونين كردى با هر هلال خونين شوى . و تو اى مار پاهايت را بگيرم و بر روى بدوى و هر كه ترا ببيند با سنگ سرت بكوبد ، فرو رويد و دشمن همديگر باشيد . » و هم در روايتى هست كه شيطان به صورت چهارپايى به بهشت در آمد و گفتى شتر بود و پاهايش بيفتاد و مار شد .