محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
68
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از ابو العاليه آوردهاند كه شيطان پيش حوا رفت و گفت : « از چيزى منعتان كردهاند ؟ » گفت : آرى ، از اين درخت . گفت : « از اين درخت منعتان كرد مبادا فرشته يا جاويد شويد . » حوا نخست بخورد و به آدم گفت تا او نيز بخورد و اين درختى بود كه هر كه مىخورد باد در شكمش مىپيچيد و اين در بهشت روا نبود ، و آدم از بهشت بيرون شد . از بعضى محدثان روايت كردهاند كه چون آدم عليه السلام نعمت و رفاه بهشت را بديد گفت چه مىشد اگر جاويد بوديم و شيطان اين سخن بشنيد و از راه جاويد شدن او را بفريفت . ابن اسحاق گويد : شنيدم كه آغاز حيلهء وى آن بود كه همى ناليد و چون ناله اش را بشنيدند دژم شدند و گفتند : « گريهء تو از چيست ؟ » گفت : « بر شما مىگريم كه چرا بميريد و اين نعمت و رفاه وا گذاريد » و اين سخن در دلشان كارگر شد . آنگاه بيامد و وسوسه كرد و گفت : « اى آدم خواهى كه درخت جاويد را به تو نشان دهم و ملكى كه هرگز فنا نشود ؟ خدايتان از اين درخت منع كرد مبادا فرشته يا جاويد شويد » يعنى اگر در نعمت بهشت فرشته نشويد هرگز نخواهيد مرد . خدا عز و جل گويد : « و فريبشان داد » . از ابن وهب آوردهاند كه : شيطان حوا را وسوسه كرد و پيش درخت آورد و آن را به چشم وى زيبا نمود ، آنگاه آدم او را به حاجت خويش خواست گفت : « نمى - شود مگر اينجا بيايى » و چون بيامد گفت : « نمىشود مگر از اين درخت بخورى . » گويد : و از آن بخوردند و عورتشان نمايان شد و آدم گريزان در بهشت همى رفت و خدايش بانگ زد : « آدم از من مىگريزى ؟ » گفت : « نه پروردگارا ولى از تو شرم دارم . »