محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
274
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيشوازشان آمده بود . از سدى روايت كردهاند كه اهل و عيال خويش را نيز همراه بردند و چون به مصر نزديك شدند يوسف با شاه سخن كرد و او و شاه به پيشواز آمدند و چون به مصر رسيدند يوسف گفت : « به مصر در آييد كه ان شاء الله در امان باشيد . » و چون به نزد يوسف شدند پدر و مادر را پهلوى خويش نشانيد . از فرقد سبخى روايت كردهاند كه وقتى پيراهن را به صورت يعقوب افكندند بينا شد . يوسف گفته بود : « همه كسان خويش را بياريد . » و يعقوب و برادران يوسف بيامدند و چون يعقوب نزديك شد ، به يوسف خبر دادند و او به پيشواز بيرون شد و مردم مصر با او سوار شدند كه او را سخت بزرگ داشتند و چون به هم نزديك شدند يعقوب پياده بود و بر يكى از پسران خود كه يهودا نام داشت تكيه داده بود و چون اسبان و مردم را بديد و به يهودا گفت : « اين فرعون مصر است » . يهودا گفت : « نه ، اين پسر يوسف است » . و چون نزديكتر شدند ، يوسف خواست آغاز سلام كند اما ممنوع شد كه سلام گفتن حق و شايسته يعقوب بود و گفت : « سلام بر تو اى برنده غمها . » و چون به مصر در آمدند يوسف پدر و مادر را به تخت بالا برد و بر آن نشاند . دربارهء كسانى كه يوسف بتختشان بالا برد و بر آن نشانيد اختلاف كردهاند بعضىها گفتهاند يكيشان يعقوب بود و ديگرى مادرش راحيل بود و بقولى آن ديگر خاله اش ليا بود كه مادرش راحيل از آن پيش مرده بود . و يعقوب و مادرش و پسران يعقوب او را سجده كردند . از قتاده روايت كردهاند كه درود كسان چنان بود كه همديگر را سجده كنند . و يوسف به پدر گفت : « پدر ! اين تعبير رؤياى ديرين من است كه خدا آن را محقق كرد . »