محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

273

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و بعضى فرزندان وى كه حاضر بودند گفتند : « به خدا در كار يوسف و دوستى او در گمراهى قديم مانده اى . » و چون مژده رسان ، يعنى فرستاده يوسف ، پيش يعقوب آمد از زنده بودن يوسف خبر آورد . گويند بشارت رسان يهودا پسر يعقوب بود . از سدى روايت كرده‌اند كه وقتى يوسف گفت پيراهن را ببريد و به صورت پدرم افكنيد و همه كسان خويش را بياريد ، يهودا گفت : « من بودم كه پيراهن خون آلود را پيش يعقوب بردم و به دو گفتم كه گرگ يوسف را بخورد و اينك پيراهن را ببرم و بگويم يوسف زنده است و شادش كنم چنان كه آن روز غمينش كرده‌ام . » و مژده رسان او بود . و چون مژده رسان پيراهن يوسف را بياورد و بر صورت يعقوب افكند پس از كورى بينا شد و به فرزندان خويش گفت : « مگر به شما نگفتم كه من از خدا چيزها ميدانم كه شما نميدانيد . » زيرا وى از تعبير رؤياى يوسف كه ديده بود يازده ستاره و خورشيد و ماه او را سجده مىكنند چيزها دانسته بود كه آنها نميدانستند . » و پسران يعقوب به دو گفتند : « پدر براى گناهان ما آمرزش بخواه كه خطا كار بوده‌ايم . » يعقوب گفت : « براى شما آمرزش خواهم طلبيد . » گويند دعا را به وقت سحر عقب انداخت و به قولى آن را به شب جمعه انداخت . از ابن عباس روايت كرده‌اند كه پيمبر صلى الله عليه و سلم فرمود : « اينكه يعقوب گفت آمرزش خواهم طلبيد از آن رو بود كه در انتظار جمعه بود . » و چون يعقوب و پسرانش و كسانشان پيش يوسف آمدند ، پدر و مادر را پهلوى خويش نشانيد . گويند : پيش از آنكه به مصر در آيند يوسف را بديدند از آن رو كه يوسف