محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
270
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتند : « پاداش وى چگونه بود ؟ » گفت : « به اندازهء يكصد شهيد . » گويد : و هرگز به خدا بد گمان نشد . از طلحة بن مصرف يامى روايت كردهاند كه گويد : شنيدم كه همسايه اى به نزد يعقوب بن اسحاق آمد و گفت : « اى يعقوب چرا درهم شكسته اى ؟ مگر بفنا نزديك شده اى ؟ » يعقوب بپاسخ گفت : « شكستگى من از بليه و غم يوسف است . » و خدا عز و جل به دو وحى كرد كه اى يعقوب ، به مخلوق من از من شكايت بردى ؟ يعقوب گفت : « پروردگارا خطايى كردم مرا ببخش » . خدا عز و جل فرمود : « بخشيدم » . و از آن پس وقتى از او سؤال مىكردند مىگفت : « از غم و رنج خويش شكايت به خدا مىبرم و از خدا چيزها ميدانم كه شما نميدانيد . » از حسن روايت كردهاند كه گفت : « از هنگام رفتن يوسف از پيش يعقوب تا بازگشت وى هشتاد سال بود و هرگز غم از او دور نشد و پيوسته گريان بود تا نا بينا شد » . هم او گويد : به خدا در همه زمين كسى به نزد خدا عزيزتر از يعقوب نبود . پس از آن يعقوب به فرزندان خويش كه از مصر آمده بودند بفرمود تا به مصر باز روند و از يوسف و برادرش خبر گيرند . و خدا عز و جل به حكايت گفتار وى فرمايد : « * ( اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا من يُوسُفَ وَأَخِيه وَلا تَيْأَسُوا من رَوْحِ الله 12 : 87 ) * [ 1 ] . » يعنى : برويد و يوسف و برادرش را بجوييد و از گشايش خدا نوميد مشويد . و آنها به مصر باز گشتند و به نزد يوسف شدند و گفتند :
--> [ 1 ] يوسف 87