محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

271

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« * ( أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ الله يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ 12 : 88 ) * [ 1 ] . » يعنى : اى پادشاه ما و كسانمان بينوا شده‌ايم و كالايى ناچيز آورده‌ايم . پيمانه تمام بما ده و به ما بخشش كن كه خدا بخششگران را پاداش مىدهد . و كالاى ناچيزشان چنان كه گفته‌اند ، درهمهاى بد و مغشوش بود كه هيچكس به قيمت تمام نمىگرفت و بعضى ديگر گفته‌اند جوال و طناب و مانند آن بود . بعضى ديگر گفته‌اند روغن و پشم بود . به قولى كالايشان كمتر از آن بود كه پيش از آن آورده بودند و از يوسف خواستند از آنها در گذرد و پيمانه آذوقه مانند دو نوبت پيشين دهد و گفتند : « * ( فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ الله يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ 12 : 88 ) * [ 2 ] » . يعنى : پيمانه تمام ده و به ما بخشش كن كه خدا بخششگران را پاداش مىدهد . چنان كه در روايت سدى هست اين سخن كه گفتند : « صدقه ده » ، يعنى درهمهاى بد را از خوب جدا مكن . و به قولى مقصود اين بود كه برادرمان را به ما بده كه خدا عز و جل صدقه دهندگان را پاداش دهد . از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه وقتى برادران يوسف اين سخن گفتند وى منقلب شد و اشكش بريخت و آنچه را نهان داشته بود عيان كرد و گفت : « ميدانيد كه وقتى نادان بوديد با يوسف و برادرش چه كرديد ؟ » مقصودش آن جدايى بود كه به هنگام به چاه افكندن يوسف ، ميان او برادرش آورده بودند . و چون برادران اين سخن بشنيدند گفتند : « تو يوسفى ؟ » يوسف گفت : « من يوسفم و اين هم برادر من . خدا بر ما منت نهاد و از پس جدايى فراهممان كرد و هر كه پرهيز كارى كند و صبر ورزد خدا عز و جل پاداش نكو -

--> [ 1 ] يوسف 88 [ 2 ] يوسف 88