محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

264

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يعنى : و چون از آنجا كه پدرشان فرمانشان داده بود درون شدند در قبال خدا كارى براى آنها نمىساخت فقط ميلى در ضمير يعقوب بود كه آن را عمل كرد . و چون برادران يوسف نزد وى شدند ، برادر خويش را كه با وى از يك پدر و مادر بود ببر گرفت . از سدى روايت كرده‌اند كه چون برادران بر يوسف در آمدند برادر را بشناخت و نزديك نشانيد و آنها را به منزلى فرستاد و خوردنى و پوشيدنى داد و چون شب در آمد و بستر آوردند گفت : « هر دو برادر بر يك بستر بخوابند . » و چون جوان تنها ماند يوسف گفت : « اين با من به يك بستر بخوابد . » و با هم بخفتند و يوسف تا صبحگاه او را بو مىكشيد و به خود مىفشرد و روبيل با خود گفت اگر از اين جستم ديگر مانند آن نبينم . در روايت ابن اسحاق هست كه وقتى پسران يعقوب به نزد يوسف در آمدند گفتند : « اين برادر ماست كه گفتى بياريم و اينك آورده‌ايم . » يوسف گفت : « نكو كرديد و پاداش يابيد » . سپس گفت : « بايد شما را حرمت نهم . » و مهماندار را خواست و گفت : « هر دو مرد را جدا منزل ده و گرامى دار و مهمان نوازى كن . » سپس به آنها گفت : « ولى اين مرد كه آورده‌ايد جفت ندارد و ، او را به نزد خويش مىبرم و با من به يك منزل باشد . » و آنها را دو به دو در منزلهاى مختلف فرود آورد و برادر را با خويش برد و چون تنها شدند گفت : « من برادر توام من يوسفم ، آنچه را در گذشته با ما كرده‌اند بدل مگير كه خدا با ما نكو كرد و آنچه را با تو گفتم با آنها مگوى . » خداى عز و جل فرمايد : « * ( وَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْه أَخاه قال إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ 12 : 69 ) * » [ 1 ]

--> [ 1 ] يوسف « 69 »