محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

265

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يعنى : و چون به نزد يوسف شدند برادرش را پيش خود جا داد و گفت من برادر توام از اعمالى كه مىكرده‌اند غمگين مباش . و چون يوسف شتر برادران را آذوقه بار كرد و كارشان را سامان داد و پيمانهء آنها را كامل كرد ، بگفت تا پيمانه آذوقه را در بار برادرش بنيامين جاى دهند . و چون برفتند يكى در كاروان بانك زد كه شما دزديد . از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه براى هر كدام يك شتر بار كرد و براى بنيامين برادر خود نيز يك شتر بار كرد . آنگاه بگفت تا آبخورى شاه را كه گفته‌اند از نقره بود در بار وى جا دهند و همين كه از شهر دور شدند بگفت تا بگيرندشان و به زندان كنند و يكى ندا داد كه اى كاروانيان شما دزديد . و فرستادهء يوسف به آنها رسيد و گفت : « مگر ما شما را چون مهمان گرامى نداشتيم و پيمانه كامل نداديم و حرمتتان نكرديم چنان كه با ديگران نكرده بوديم و شما را به خانه هاى خويش جا نداديم ؟ » گفتند : « چرا ، مگر چه شده ؟ » گفت : « آبخورى شاه را برده‌اند و كس جز شما ، در اين باره متهم نيست . » گفتند : « به خدا نيامده‌ايم كه در اين سرزمين تباهى كنيم و دزد نبوده‌ايم . » بگفته مجاهد كاروان همه از خر بود . و منادى يوسف ندا داده بود كه هر كه جام شاه را بيارد يك بار شتر آذوقه دارد و من ضامن تسليم آنم و اينكه پسران يعقوب گفتند ما دزد نبوده‌ايم ، بدين سبب بود كه بهاى آذوقه اى را كه بار اول گرفته بودند و در بارهايشان مانده بود به يوسف پس دادند و مىگفتند اگر دزد بوديم ، آن را به شما پس نداده بوديم و به قولى آنها شهره بودند كه هرگز به مال ديگران دست درازى نميكنند به همين سبب اين سخن گفتند . به آنها گفته شد سزاى آن كس كه جام شاه را دزديده باشد چيست ؟ » گفتند : « سزاى وى به نزد ما اين است كه به صاحب مال دزدى تسليم شود تا