محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

263

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ما بيش از يك بار شتر ندادند ، برادر ما بنيامين را بفرست كه براى خويش پيمانه بگيرد و ما حافظ او باشيم . » و چون پسران يعقوب كالاى خويش را كه از مصر آورده بودند بگشودند بهاى آذوقه را در آن يافتند و به پدر گفتند : « * ( يا أَبانا ما نَبْغِي ، هذِه بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا وَنَمِيرُ أَهْلَنا وَنَحْفَظُ أَخانا وَنَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ 12 : 65 ) * » [ 1 ] يعنى : اى پدر ديگر چه مىخواهيم . اين كالاى ماست كه پسمان داده‌اند براى كسان خويش آذوقه مياريم و برادر خويش را حفظ مىكنيم و پيمانه يك شتر بيشتر مىگيريم . يعنى يك بار شتر بيشتر از شترهاى خويش ميگيريم . در روايت ابن جريح آمده كه هر يك از آنها يك بار شتر ميگرفت و به پدر گفتند : « برادرمان را با ما بفرست كه پيمانهء يك شتر بگيريم . » از مجاهد روايت كرده‌اند كه پيمانه يك شتر ، بار يك خر بود و در بعضى موارد خر را به معنى شتر به كار برده‌اند . يعقوب گفت : « * ( لَنْ أُرْسِلَه مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً من الله لَتَأْتُنَّنِي به إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ 12 : 66 ) * . » [ 2 ] يعنى : هرگز او را با شما نمىفرستم تا به نام خدا پيمانى دهيد كه وى را به من باز آريد مگر آنكه مجبور شويد . و چون سوگند خوردند يعقوب گفت : « خدا شاهد گفتار ما است . » و چون اجازه داد كه برادر با آنها برود ، سفارش كرد كه از يك در شهر وارد نشوند كه از چشم بد بيمناك بود كه نكو روى و خوش اندام بودند و گفت : « از درهاى مختلف در آييد » و خدا عز و جل در اين باره فرمود : « * ( وَلَمَّا دَخَلُوا من حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ من الله من شَيْءٍ إِلَّا حاجَةً في نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها 12 : 68 ) * . » [ 3 ]

--> [ 1 ] يوسف 65 [ 2 ، 3 ] يوسف 66 و 68