محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

255

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بخواه كه تو خطا كار بوده اى . و زنان مصر از قصه يوسف و زن عزيز كه يوسف را به خويش خوانده بود ، سخن كردند و كار نهفته نماند و گفتند : « زن عزيز غلامش را به خويش خوانده و دل به دوستى او داده . » و چون زن عزيز شنيد كه آنها درباره او و يوسف سخن كرده‌اند ، آنها را بخواند و مجلسى بياراست و متكاها نهاد كه بر آن تكيه زنند و چون بيامدند خوردنى و نوشيدنى داد و اترج داد و هر يك را كاردى داد كه اترج ببرند . و دنباله حكايت در روايت مجاهد از ابن عباس آمده كه چون زن عزيز چنين كرد يوسف را در جاى ديگر نشانيده بود و به دو گفت پيش زنان بيايد و يوسف بيامد و چون او را بديدند سخت بزرگ شمردند و حرمت كردند و دستان خويش را با كاردى كه داشتند ببريدند و پنداشتند اترج مىبرند و گفتند : « اين هرگز انسان نباشد بلكه فرشته اى بزرگوار است . » و چون چنين شد و در يك ديدار يوسف دستان خويش ببريدند و عقلشان برفت و بدانستند كه درباره زن عزيز خطا كرده‌اند وى گفت : « اين همانست كه مرا درباره وى ملامت كرديد . من او را به خويش خواندم و او از آن پس كه بند گشاد مصون ماند . » سپس به آنها گفت اگر آنچه گويم نكند به زندان رود و خوار شود و او صلى الله عليه زندان را بر عصيان خداى برگزيد و گفت : « پروردگارا زندان از آنچه مرا سوى آن مىخوانند بهتر است . » و از پروردگار كمك خواست و گفت : « پروردگارا اگر كيدشان را از من نگردانى مايل آنها شوم و به صف نادانان روم . » خدا عز و جل خبر داد كه دعاى وى را اجابت كرده و كيدشان را بگردانيده و او را از ارتكاب گناه مصون داشته است . و عزيز از آن پس كه دريدگى پيراهن از پشت و خراش صورت و بريدن