محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
256
تاريخ الطبرى ( فارسي )
دستان زنان را بديد و برائت يوسف از تهمت روشن شد ، راى خويش بگردانيد . گويند سبب تغيير رأى عزيز چنان بود كه راعيل ، زنش ، به دو گفت : « اين غلام عبرانى مرا ميان مردم رسوا كرد كه به آنها گويد من او را به خود خواندهام و من فرصت سخن كردن و بيان عذر خويش ندارم يا به من اجازه بده برون شوم و عذر خويش بگويم يا او را نيز چون من به زندان كن . » خدا عز و جل فرمود : « از پس آن كه آيات بديدند نظرشان چنان شد كه او را تا مدتى به زندان كنند . » گويند : وى را هفت سال در زندان بداشتند . عكرمه به توضيح كلمه « تا مدتى » كه در قرآن آمده گويد : « يعنى هفت سال » . و چون عزيز يوسف را به زندان كرد ، دو تن از خادمان شاه ، فرمانرواى بزرگ مصر ، وليد بن ريان نيز با وى به زندان شدند . يكيشان مراقب غذاى شاه بود و ديگرى شرابدار وى بود . از سدى روايت كردهاند كه شاه بر نانواى خويش خشم آورد و به زندانش كرد ، از آن رو كه شنيده بود قصد دارد شاه را مسموم كند و شرابدار را به زندان كرد از آن رو كه پنداشته بود همدل نانوا بوده است و خدا عز و جل فرمود : « و دو جوان با وى به زندان شدند » . و چون يوسف به زندان در آمد ، چنان كه در روايت سدى آمده ، گفت : « تعبير خواب توانم كرد . » و يكى از آن دو جوان گفت : « بيا اين غلام عبرانى را بيازماييم . » و بى آنكه خوابى ديده باشند از او سؤال كردند . نانوا گفت : « * ( إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْه 12 : 36 ) * و قال الآخر * ( إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً 12 : 36 ) * . . . * ( نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِه إِنَّا نَراكَ من الْمُحْسِنِينَ 12 : 36 ) * [ 1 ] يعنى : خويش را ديدم
--> [ 1 ] يوسف - 6