محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
240
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از سدى روايت كردهاند كه اسحاق زنى گرفت كه در يك شكم آبستن دو پسر شد و چون خواست بزايد دو پسر در شكم وى نزاع كردند و يعقوب خواست پيش از عيص در آيد و عيص گفت : « به خدا اگر پيش از من به روى در شكم مادر بمانم و او را بكشم » و عيص پيش از او در آمد و يعقوب پاشنهء عيص را گرفت و بيرون شد و او را عيص ناميدند كه عصيان كرد و پيش از يعقوب در آمد و آن ديگر را يعقوب نام دادند كه وقت آمدن عقب عيص گرفته بود . يعقوب در شكم بزرگتر بود ولى عيص پيش از او در آمد . و دو پسر بزرگ شدند و عيص به نزد پدر محبوبتر بود و يعقوب پيش مادر محبوبتر بود و عيص شكارچى بود و چون اسحاق به پيرى رسيد و چشمش نابينا شد به عيص گفت : « پسرم ، گوشت شكارى به من بخوران و نزديك من بيا تا ترا دعا كنم چنان كه پدرم مرا دعا كرد . » عيص مردى پر موى بود و يعقوب مو نداشت و عيص به طلب شكار برون شد و مادرش كه سخن اسحاق شنيده بود گفت : « پسرم به سوى گله رو و بزى سر ببر و بريان كن و پوست آن را به تن كن و پيش پدر بيار و بگو من پسرت عيصم . » يعقوب چنين كرد و چون بيامد گفت : « پدر بخور . » اسحاق گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « من پسر تو عيصم . » گويد : اسحاق او را لمس كرد و گفت : « لمس لمس عيص است اما بوى يعقوب دارد . » مادر گفت : « اين پسرت عيص است او را دعا كن » اسحاق گفت : « غذاى خويش بيار . » يعقوب غذاى خويش بياورد و اسحاق از آن بخورد و گفت : « نزديك بيا » يعقوب نزديك شد و اسحاق دعا كرد كه پيمبران و شاهان از اعقاب وى باشند . و يعقوب برفت و عيص بيامد و گفت : « شكارى را كه خواسته بودى آوردم . »