محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
241
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اسحاق گفت : « پسرم ، برادرت يعقوب جلوتر از تو آمد . » و عيص خشمگين شد و گفت : « به خدا او را ميكشم . » اسحاق گفت : « پسرم يك دعا مانده بيا براى تو بگويم . » و دعا كرد كه نسلش چون خاك فراوان باشد و هيچكس جز خودشان پادشاهشان نشود . و مادر يعقوب به دو گفت : « پيش خال خود برو . » كه بيم داشت عيص او را بكشد و او سوى خال خود رفت و شب راه مىپيمود و روز نهان مىشد . و عيص گفت اكنون كه در دعا از من پيشى گرفتى در قبر به من پيشى بگيرى و من پيش پدرانم ابراهيم و اسحاق به خاك روم يعقوب دختر خال خود را دوست داشت و او دو دختر داشت و دختر كوچك را از پدر خواستگارى كرد و پدر پذيرفت به شرط آنكه تا مدتى معين چوپانى او كند . و چون مدت به سر رسيد خواهر وى ليا را پيش او فرستاد و يعقوب گفت : « من راحيل را مىخواستم . » و خالش گفت : « ما كوچكتر را پيش از بزرگتر به شوهر ندهيم باز هم براى ما چوپانى كن تا او را نيز به تو دهم . » و يعقوب چنين كرد و چون مدت به سر رسيد راحيل را نيز به او داد و يعقوب هر دو خواهر را داشت و خدا عز و جل فرمود : « و دو خواهر را با هم نگيريد مگر آنچه از پيش بوده است . » گويد : يعقوب ليا و راحيل را با هم داشت و ليا يهودا و روبيل و شمعون را آورد و راحيل يوسف و بنيامين را آورد و راحيل پس از تولد بنيامين از نفاس بمرد و خال يعقوب يك دسته گوسفند به دو داد و خواست سوى بيت المقدس باز گردد و به هنگام حركت خرجى نداشت و زن يعقوب به يوسف گفت : « از بتان پدرم بر گير كه خرجى راه از آن كنيم . » و او برگرفت و دو پسر با يعقوب بودند و آنها را دوست داشت از آن رو كه مادر نداشتند و يوسف را از همه كس بيشتر دوست داشت و چون به سرزمين شام رسيدند يعقوب به يكى از چوپانان خود گفت : « اگر كسى آمد و پرسيد شما كيستيد بگوييد ما از يعقوب بنده عيص هستيم . » و عيص از يعقوب دست بداشت