محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

206

تاريخ الطبرى ( فارسي )

چيست ؟ » اسحاق گفت : « پدر آنچه را فرمان دارى كار بند كه ان شاء الله مرا صابر خواهى ديد . » آنگاه گفت : « بند مرا محكم ببند تا دست و پا نزنم و جامهء خويش نگهدار كه خون من بر آن نريزد كه ساره به بيند و غمين شود و كارد را به سرعت بر گلويم بكش كه مرگ آسانتر شود و چون پيش ساره برگشتى به دو سلام برسان » . ابراهيم پيش رفت و او را بوسيدن گرفت . آنگاه دست و پايش را ببست و همى گريست اسحاق نيز گريستن آغاز كرد و اشك بر چهره اش دويد . آنگاه ابراهيم كارد را به گلوى او كشيد و خدا عز و جل صفحهء مسى بر حلق اسحاق كشيد و چون چنين ديد كارد را به پيشانى او زد و به پشتش فرو برد و خدا فرمود : « و تسليم شدند و او را به پيشانى در انداخت . » و ندا آمد كه اى ابراهيم ، رؤياى تو راست شد ، بنگر و قوچى آنجا بود كه آن را بگرفت و پسر را رها كرد و پسر را همى بوسيد و گفت : « پسر امروز ترا به من بخشيدند » و خدا عز و جل فرمود : « و ذبيحه اى بزرگ به فداى او داديم . » و چون ابراهيم بازگشت قصه را براى ساره گفت و او سخت بناليد و گفت : « ميخواستى پسر مرا قربان كنى و به من نگفتى . » از محمد بن اسحاق روايت كرده‌اند كه وقتى ابراهيم مىخواست به ديدار هاجر رود بر براق مىرفت صبح به شام بود و ظهر به مكه بود و از آنجا باز ميگشت و به شب در شام با كسان خود بود . و چون پسر بالغ شد و در دلش جاى گرفت و از او اميد داشت كه به عبادت خدا و رعايت محرمات وى بپردازد ، در خواب فرمان يافت كه او را قربان كند . ابن اسحاق از بعضى اهل علم روايت كرده‌اند كه وقتى ابراهيم فرمان يافت كه پسر را قربان كند گفت : « پسر طناب و كارد بردار تا به اين دره شويم و هيزم بياريم » و چيزى از فرمان خداى عز و جل به او نگفت . و چون سوى دره رفتند دشمن خدا ابليس به صورت مردى بيامد تا او را از فرمان خدا باز دارد و گفت : « اى پير كجا مىروى