محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
207
تاريخ الطبرى ( فارسي )
؟ » ابراهيم گفت : « در اين دره كارى دارم . » گفت : « به خدا مىبينم كه شيطان به خواب تو آمده و گفته كه اين پسر را قربان كنى و قصد قربان كردن او دارى . » و ابراهيم ابليس را بشناخت و گفت : « دشمن خدا از من دور شو به خدا فرمان خدايم را كار خواهم بست . » و چون دشمن خدا از ابراهيم نوميد شد ، راه اسماعيل را گرفت كه كارد و ريسمان به دست از پى پدر مىرفت و به دو گفت : « مىدانى پدرت ترا كجا مىبرد ؟ » گفت : « مىرويم هيزم بياريم . » شيطان گفت : « به خدا مىخواهد ترا قربان كند . » اسماعيل گفت : « چرا ؟ » شيطان گفت : « پندارد كه خدايش به اين كار فرمان داده است . » اسماعيل گفت : « پس بايد فرمان خدا را انجام دهد من نيز مطيع و گوش به - فرمانم . » و چون از پسر نوميد شد پيش هاجر مادر اسماعيل رفت و گفت : « ميدانى ابراهيم اسماعيل را كجا برد ؟ . » هاجر گفت : « رفت هيزم بيارد . » شيطان گفت : « به خدا او را برد قربان كند . » هاجر گفت : « نه او را دوست دارد و با وى مهربان است . » شيطان گفت : « پندارد كه خدايش به اين كار فرمان داده است . » هاجر گفت : « اگر خدايش فرمان داده ، بايد تسليم فرمان وى بود » و دشمن خدا خشمگين برگشت كه با خاندان ابراهيم كارى از پيش نبرده بود و ابراهيم و خاندان ابراهيم به يارى خدا او را رانده بودند و به اطاعت و فرمانبردارى خدا همسخن بودند .