محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

197

تاريخ الطبرى ( فارسي )

از ابن عباس روايت كرده‌اند كه وقتى ابراهيم بار سوم بيامد اسماعيل را بديد كه نزديك زمزم باصلاح تير اشتغال داشت و گفت : « اى اسماعيل پروردگارت به من فرمان داده كه خانه براى وى بسازم . » اسماعيل گفت : « خداى خويش را اطاعت كن . » ابراهيم گفت : « ترا نيز فرمان داد كه با من كمك كنى . » اسماعيل گفت : « چنين كنم . » گويد : و ابراهيم به بنيان پرداخت و اسماعيل سنگ به دو ميداد و مىگفتند : « خدايا از ما بپذير كه تو شنوا و دانايى . » و چون ابراهيم از بناى خانه اى كه خدا عز و جل فرمان داده بود فراغت يافت ، خداوند فرمان داد تا به مردم اعلام حج كند تا پياده و بر مركوب لاغر از هر درهء دور بيايند . در روايت ديگر ابن عباس هست كه ابراهيم گفت : « پروردگارا صداى من به كجا خواهد رسيد ؟ » و خداوند گفت : « رسانيدن آن با من است . » و ابراهيم ندا داد : اى مردم ! حج خانهء كهن بر شما مقرر است . گويد : و همه مخلوقى كه ميان آسمان و زمين بود گفتهء او را شنيد مگر نبينى كه مردم از اقصاى زمين لبيك گويان آيند . و هم از ابن عباس روايت كرده‌اند كه وقتى ابراهيم خانه را بساخت ، خدا به دو وحى كرد كه به مردم اعلام حج كن و ابراهيم گفت : « بدانيد كه پروردگارتان خانه اى دارد و فرمان داده كه زيارت آن كنيد » و هر چه از سنگ و درخت و خاك و گياه شنيد گفت : « لبيك ، اللهم لبيك » . و هم ابن عباس در مورد فرمان خداى كه به مردم اعلام حج كن ، گويد : ابراهيم بر دريا ايستاد و گفت : « اى مردم : حج بر شما مقرر شده » و هر كه در پشت